۱ شهریور ۱۳۹۴

بی نام!

آه جگر سوزی کشید و سرش را بالا گرفت. اندکی نم کرده بود چشمانش. گفت بخوان و خواند شعر را. به آخر که رسید زن سه بار تکرار کرد: کاشکی گذشته بر بگردد، کاشکی گذشته بر بگردد، کاشکی گذشته ...
چراغ تیلی که میان هر دو می‌سوخت و دود می‌کرد. همین طور دیوان حافظ را لای دستانش گرفت و بُرد به پیشانی‌اش رساند. چشمانش را بست و گفت نیت کردم بازش کن. حافظ را که باز کرد، شعله‌ی چراغ تیلی پیج‌وتاب خورد و گفت: آرام! خاموش می‌شود.
بازش کرد و خواند:
می‌گریزد دلبر طناز چون بخت از بر من
وه چه بیرحم و جفاکار است زیبا دلبر من
می‌رمد از من، چو آهو می‌شود رام رقیب
می‌زند لبخند استهزار به چشمانِ تر من
تعبیر بد داشت. گذشته رفته بود و بر نمی‌گشت. همین طور با گوشه‌ی چادر نُه‌گُله‌اش اشک چشمش را نگذاشت زمین بخورد. آرام و رازآلود گفت: دخترم! گذشته بر می‌گردد؟ تو باسوادی هستی بچیم.
در روشنایی سُرخ رنگ چراغ تیلی به مادرش خیره شد. گفت: خوانده بودم که گذشته بر نمی‌گردد.
رو گشتاند و گفت: من بیرون، پُشت صُفه می‌خوابم. دروازه را از پُشت زنجیر کن. دختر جوان هستی. ترس نخوری یک زمان.

قدمی که از دخترش دور شد، گفت: یک تکه آتش است؛ داغ داغ. قوغ است. خون دل خوردن دارد کلان کردن دختر؛ آنهم دختر یتیم، بی‌پدر.

۲۳ مرداد ۱۳۹۴

عشق گل‌خانه‌ای!

عاشقیِ روزگار ما، شبیه ساختار تولید گُل‌خانه‌ی است. زود جوانه می‌زند اما ناپایدار است. روح عشق، پُرفروش است و می‌شود حتا در فسبوک هم خرید.
یک‌بار به پدر تان نگاه کنید. شما بیست و چند ساله شده‌اید، اما ندیده‌اید یک‌بار پدر تان به مادر تان گفته باشد: مادر فلانی... دوستت دارم.
یک نسل قبل از ما، عشق طبیعی تولید می‌کردند. عشق پایدار و عشقی که بنیه و ساختار محکمی داشت. در ظاهرش شرم و حیا عشق را می‌پوشاند اما عشق گُل‌خانه‌ی نبود و یک لحظه جنگ‌ی و قهر، لذت وافری داشته است. در واقع غرولند، بخشی از این عشق بوده است. یا همان نمک غذای زندگی.
امروزه، اما عشق همان هوسِ گذشه‌گان است؛ هوسی که پیر مردی یا دهقانی در کُنج دیواری، در بین گندم‌زاری، در پشت سخره‌ی، در بین جوی آب یا هم بین درخت و نهال، با زنی لحظه‌ی کام می‌گرفتند. زود گذر و همان کیف و حال یک دقیقه‌ی.
بهرحال هدف از نکات پراگنده بالا، صحنه‌ی بود که امروز در شهر با آن روبه‌رو شدم.
دختر و پسری جوان، شاید هم نامزد بودند. چیزی را که دختر می‌خواست بخرد، شاید قیمتی بود و پسر که دستی به جیب کرد، با کمی تعلل گفت: بیا بریم، یک روز دیگه می‌خریم.
دختر با نگاهی خشن گفت: مگر تو نمی‌گفتی هرچه بخواهی برایت می‌خرم؟ چرا از اول گفتی. مگر تو نمی‌گفتی ....
پسر که ظاهرا نگران دور و اطرافش بود، اشاره کرد که در گوشه‌ی بیاستد و باهم صحبت کند.
برای من این صحنه جالب بود و خواستم دنبالش کنم. وقتی در گوشه‌ی ایستادند، پسر با صداقتی که در کلامش موج می‌زد، گفت: باور کن می‌خرم، اما امروز پولم کم است. ضرور که نیست حتما امروز بخریم.
دختر گفت: من کار ندارم، روزگاری که می‌گفتی دوستت دارم، باید به جیبت هم سیل می‌کردی.
پسر گفت: ... تو هم آن‌روزها می‌گفتی فقط خودم را می‌خواهی، نمی‌دانستم جیبم را می‌خواهی.
دختر گفت: خوب آن‌زمان تا این زمان فرق می‌کند، آن‌وقت‌ها نیاز نداشتم.
از دور زیر نظر داشتم. متوجه شدم که دختر نگاهش را از پسر گرفت و رویش را گرداند. در حالی‌که پسر التماس داشت، دختر هیچ توجهی به حرف‌هایش نداشت.
آمدم و به این فکر می‌کنم که چه چیزی را باید پسر برای دختری که همرایش بود، می‌خرید و پولش را نداشت.
تازه به یاد رفیقم در دورانی که در خوابگاه کابل بودیم، می‌افتم. شب‌ها در پُشت تلفن می‌گفت: یک‌دانه‌ام! باور کن دوستت دارم، برایت می‌میرم و ....
دختر هم از آن طرف می‌گفت: جانم، منم عاشقت هستم، تو مرد رویایی من هستی و ...
روز بعد می‌دیدم که رفیقم با صورت روی چپرکتش دراز می‌خوابید و وقتی می‌پرسیدم، می‌گفت: نامرد دوست پسر پیدا کرد و رفت.
حالا شاید هم برعکس این یکی دوست دختر پیدا می‌کرد و دختر مثل پسر در اتاقش دراز می‌خوابید و گریه می‌کرد.

نکته: آن‌چه را دیده‌ام، نوشته کردم. امیدوارم برداشت سو از نوشته‌ام نشود. به دور از هرگونه نیت و قضاوت نوشته کرده‌ام.
-----
کابل
جمعه، 23 اسد

۲۱ مرداد ۱۳۹۴

آسمان قریه را خورشید بودیم و شام قریه را هلال عید!

برای روزهای خوب کودکی و نوجوانی‌ام!
پارک سنایی غزنوی، شهر غزنی، تابستان 1389
گُل و گیاه، دلداره و دلدار، دلبر و دامان نظری داشتند و شوخ و دل‌زنده و مغرور بودیم. به عشرت می‌کوشیدیم و پیمانه‌ی ناپخته‌گی را نوش؛ ماه را از مهر در می‌آمدیم و گرفتاریِ دل را در پگاهیِ چشم پروانه‌های همسایه می‌سوزاندیم. آسمان قریه را خورشید بودیم و شام قریه را هلال عید؛ در گره گیسوی تاریک دلدار غم دل می‌گشودیم و رخت غصه را در زلالی چشمه‌ی شام‌گاهان نگاه دختران نورسیده‌ دِه به شستن می‌گرفتیم. شادکامی را در خماری بیابان سینه‌های قرص شده‌ میان دو نخِ افتاده بر دور درشتی اندام نوعروسان روستا می‌جُستیم و افسردگی را در سحاب منقشِ سایبان زلف دختران دِه، جا می‌گذاشتیم. بذر صداقت مان را آوخ کنان، در دامان پُر مروت پدر می‌کاشتیم و نیرنگ و فریب مان را در آغوش مادر هم‌ساز بودیم.
گرمابه و گلستان، لب رود کوچک دامن غزل‌خوانان شب‌های چهارده پال بود و گوشه‌ی تنهایی مان را فارغ از ظَنّ قوم در کنار مه‌رویان به خماری می‌نشستیم؛ مست بوسه‌های فراوانی که ترسای لبان مه‌رویان به زور از ما می‌گرفتند.
دَمی که دل کَندیم از سایه‌ی بید و کنار جوی، معماهای پی‌هم زندگی غیر بدنامی و دل به دریا زدن تا قعر بحیرۀ مردن، طوقی برگردن ما ننهاد. روی و موی و آن زلف افتاده بر گردن و سینه، پریشانی‌ و درد نصیب مان کرد و عشوه‌های پیدا و پنهان زندگی عقل مان را آواره‌ی کوی و برزن فقر و پریشانی. به گفته‌ی حافظ، یار سیمین‌بر، دمی در برِ ما که خفت و بوسه‌ی از لب لعلش که نوش کردیم، سخن از بند و زندان سر در آورد و تن در ناامیدی پس از گسست دو تن، هاله‌ی غلیظی از گناه را به خود جامعه دوخت. تا دستی به دامن نامهربانی آویختیم، نگاه آشنا سوز چشم‌های خلق الله، دست ما را غُل و رنجیر کرد. خوناب دل در حسرت رخ سرخِ انارگون رخسار پروانه‌ی همسایه ریختیم و آرزوی وصال و
شب‌گردی‌های لب پُلوان قریه، در پیمان شکنی رهزنان زندگی، به کوی بی‌حیایی و نامردی خانه کرد. شام‌های محبت‌آمیز سرآمد به سیاهی و در سیه‌روزی خاکستر شدیم. غارت‌گران تن، بر پای مان رسن دوخت و دلِ منور به سجاده و دستار پرستی، بینایی‌اش را در پیش شیخی به حراج گذاشت. آری! ما لایق این بزم حضور نبودیم و به قول حافظ: خود پرستان را به بزم قرب جانان بار نیست!

نوجوان بودیم و  حالا جوانی مان را به پای پیر شدن هر صبح و شام در انتظار انتحار و انفجار هم وطن خود گذاشته‌ایم!
کابل

یازده و سی‌وهفت صبح

۱۸ مرداد ۱۳۹۴

چیزی نیست؛ تو خوابی!

چیزی نیست؛ تو خوابی!
____
یک لحظه، تنها یک ثانیه، یک دقیقه، شاید هم یک چشم به هم زدن در پیش چشمت می‌خندد. دستش را به کمر گرفته و لبخند می‌زند. خوب که نگاه می‌کنی، بلی، خودش است. از میان دود و آتش انفجار تازه برخواسته و گلایه‌آمیز لبخند می‌زند. مات و مبهوت نگاهش می‌کند. درحالی‌که منتظر است تا دستش را بگیری و خاک و خون انفجار را که از لای گیسوان پژمرده‌ی افتاده بر دور گردنش، می‌چَکد بر روی دامنی با زمینۀ سیاه با خال‌های بیضوی سفید، مانع شوی تا دامن‌اش را خراب نکند، اما تو هیچ کاری انجام نداده‌ای.  هنوز خُشک ایستاده‌ای و چشم‌هایت را می‌بندی و دوبار، سه بار، دوبار، سه بار باز  و بسته می‌کنی تا باور کنی آن مَهِ بلند قامت، پاره‌ی تن تو و نصفی از تنِ مادرت هست.
بیداری و عرق کرده‌ای. ساعت سه بامداد است و تو سرت را فرو می‌بری در لای زانوهایت؛ با دست شقیقه‌ات را فشار می‌دهی. درد دارد. یک بار، دو بار، یک بار، دو بار، دوباره سرت را بلند می‌کنی. سقف اتاقت سیاه دود است؛ مثل زمینۀ سیاه دامن خون‌آلودش. گریه کرده‌ای. گونه‌هایت سوزش ملایمی را حس می‌کنند. اندکی سفیدیِ از لای پنجره‌ی رو به سمت شرق اتاقت خود نمایی می‌کند. دستش را دراز می‌کند و لبخند می‎زند. خون چند قطره آمده روی خال‌های بیضوی روی دامن‌اش. گِرد و دایره‌وی.
راست ایستاده است. دستش را می‌برد به‎سوی آب خون‌پُر دریای کابل. نمی‌رسد. پُشت سرش ایستاده‌ای و خون از لای گیسوانِ رهاشده‌اش چشمه‌ی کم‌رمقی را ساخته است. خطِ باریکیِ خون از نوک مویِ افتاده بر بین دو شانه‌اش، به سمت کمرش راه کشیده. کج و پیچ خط کشیده و رسیده تا گودی کمرش؛ تا پست باسن. دستش به آب دریای کابل نمی‌رسد. پشت سرش نگاه می‌کند. تو کمی پس خزیده‌ای. چشمانش مثل جُغدِ تشنه‌ی به سمتت تیر می‌کشند. تو پس خزیده‌ای و پس‌تر. لبخند زده است و خونِ تیره و غلیظ از لای دندان‌های براقش رخنه کرده به کنج لبش. با نوک زبانش مانع چکیدن می‌شود و پس فرو می‌برد به سمت پایین. دوباره که پشت سرش نگاه می‌کند، لب‌های خشکیده و خونی که سقف شده‌اند بر نازکیِ لبان نازک و جوانش؛ لبخند ترسناکی تحویل داده است.
پس‌تر که خزیده‌ای، یک بار، یک دفعه، کمرت شیخ زده است و آآآخ! دستت از آسمان کَنده شده و پایت از زمین. لبخندِ خون‌بارش دستی بر سینه‌ات کوفته است. دستانت، انگار که در هوا چیزی را قاب کند، به هوا بال زده است و پنجه‌ی خون روی سینه‌ات، روی یخن سفید روی سینه‌ات، نقش شده و تو با پُشت افتاده‌ای به گودالی عمیق که به آسمان دهان باز کرده است. پایین و پایین‌تر، مثل پَر کاه، سبک و بی وزن، رفته‌ای به سمت آخرین نقطه‌ی گودال تاریک. بر لب گودال دستش را به کمر گرفته است و همان لبخند اول روی لبانش هست. خنده‌ی مهیبی از میان دو لبِ خشک شده به خون فشار سقوط تو را دو چندان ساخته است. با تخت پُشت به آخرین نقطه‌ی گودال سیاه و چتل خورده‌ای و آآآآخ! کمرم. دستت را بُرده‌ای و کمرت شکسته است.
چشمانت را که باز می‌کنی، دستت را گذاشته‌ی زیر کمرت و شخ شده. از بالای توشک خزیده‌ی و روی قالین سخت خواب رفته‌ای. نگاه می‌کنی نور کم‌رنگی مهتاب از پنجره به درون اتاقت خزیده است و ساعت سه و چند دقیقه صبح است. عرق کرده‌ای و سرت درد گرفته. چندین بار هوم هوم گرده‌ی و شاید هم بلند بلند گریه. دور گردن و تیر پشتت از عرق تر شده. آب و پیاله‌ی که خالیست.
چیزی نیست. فقط خواب دیده‌ای. یک کابوس. 

الیاس نواندیش
یک بامداد
یکشنبه، 18 اسد

۲۲ تیر ۱۳۹۴

نمازِ صبح رییس جمهور!

آذان صٌبح تمام شده است و مُلای ارگ تازه می‌خواهد سجاده‌اش را پهن کند. آقای رییس جمهور لباس خوابش را تبدیل کرده و می‌خواهد به مسجد برود. شاید در این فرصت کوتاه، گفت‌وگویِ هم بین رییس جمهور و  بانوی اول کشور صورت گرفته باشد؛ اما معلوم نیست. سپیدیِ در پُشت درختان بلندِ ارگ، خزیده است و کبودیِ سحری، دامش را در پُشت کوهِ پغمان چیده. جیر جیرک است که سکوت ملایم صبح آقای رییس جمهور را برهم می‌زند. در حالی‌که لباس سفید افغانی بر تن دارد، از راه‌رو نقره کوب صبح زود، عبور می‌کند. تازه در نزدیکی مسجد ارگ رسیده است که بیادش می‌آید امروز شنبه است. وقتی دفتر می‌رود باید به کارهای مهم بپردازد و چندین فرمان را پُشت سر هم امضا کند. در دلش بخَزد که نکند آقای رییس اجرائیه از پهلوی چپ برخواسته باشد و فرمانش را رد کند. در حالی‌که غرق در فکر رد شدن فرامین، گام بر می‌دارد، به این فکر می‌کند که آیا عبدالله سحری خورده است یا نه؛ جنرال چه؟ از طرف دانش خیالش راحت است که حالا چندین رکعت نماز مستحبی هم خوانده است. مغز متفکرش در پی یافتن این می‌شود که آیا در غرب کابل نماز صبح اقامه شده است؟ آیا محقق سحری خورده و نماز می‌خواند یا هنوزم خواب است؟
وقتی اولین پَلۀ زینه مسجد ارگ را پُشت سر می‌گذارد، صدای مولویِ را می‌شنود که از رییس جمهور قبل از خودش، حامد کرزی، خواسته بود برایش رتبه جنرالی بدهد. لبخندیِ مرموز روی لب‌هایش می‌روید و بعد به آخرین پله بالا می‌شود. همین طور کفش‌هایش را از پا بیرون می‌کند و می‌بیند داخل مسجد دو سه نفر بیشتر نیست. مولوی، آشپز ارگ، خدمۀ که همیشه آب وضویش را تهیه می‌کند؛ پُشت سر مولوی ایستاده است. ناخواسته دلش سودایی است. ترسیده است. دستش را روی دست دیگرش می‌گذارد تا شروع کند به خواندن سوره حمد، کمی می‌لرزد. دلش می‌خواهد اتمر کنارش می‌بود و از عصایش تکیه می‌کرد. دلش می‌خواهد جنرال دوستم کنارش می‌بود و از شانه‌اش گرفته تکیه می‌کرد.
تازه حمد را تمام کرده است. به سوره اخلاص که می‌رسد، به یادش می‌رسد که دوستم در کابل نیست. یادش می‌آید که جنرالان شمال باهم دست به یکی کرده‌اند. شب در رسانه‌ها دیده که دوستم گفته که در جنگ دوکتورا دارد. یادش می‌آید که پیش از رسیدن به کُرسی ریاست جمهوری با عطا محمد نور چه کشمکش‌هایی را که نکرده است. رکعت اول تمام شده است و اخلاص را نخوانده به رکوع می‌رود. وقتی سرش را به سجده می‌گذارد، یادش می‌رسد که حامد کرزی به روسیه رفته و مورد استقبال قرار گرفته است. سرش را از سجده بر می‌دارد و دوباره به قیام رکعت دوم می‌ایستد. هنگام ایستادنش لرزشی نامفهومی را در پوست کمرش حس می‌کند. همین‌طوری زانوهایش کمی می‌لرزند. همین که الحمد ... را تمام می‌کند، یادش می‌آید وزیر جنگ ندارد. یادش می‌آید حمله بر جان پارلمان چه سر و صدایی را ایجاد کرده است. وقتی به آخر سوره حمد می‌رسد، یادش می‌آید که یک افسر دیگر که زخمی است مدعی قهرمانی است و در پی اقامه دعوا با عیسی‌خان. مغزش دارد کم کم پریشان می‌شود. تازه به یادش آمده که نشست سران ناتو در بلجیم روان است. دامن نگرانی بر چهره‌اش پهن می‌شود. نکند این معصوم استانکزی خواب رفته باشد و از کنفراس بماند. نکند سُر خورده باشد و افتاده باشد بر روی اسفالت براق جاده‌های بلجیم. ملا امام دستانش را به قنوت بلند کرده و آقای رییس جمهور با موجی از نگرانی و دلهره، می‌ترسد دستانش بلرزد و کسی متوجه شود. با شک و تردید مضاعف دستانش را به قنوت بلند می‌کند. به سجود می‌رود و سلام نماز را تمام می‌کند. سرش را به دو طرف می‌چرخاند، اشباح شوم را دور و برش حس می‌کند. می‌بیند افسری با پوتین‌های خاکی و چتل، تفنگش را بلند کرده است و می‌گوید: آقای رییس جمهور پس شو. به سمت چپ که نگاه می‌کند، سربازی با نقاب سیاه، بیرقی سفید، ایستاده است. از پُشت سوراخ‌های نقاب صدایش را می‌شنود که از آقای رییس جمهور می‌خواهد به اسلام ایمان بیاورد. وقتی روی خود را از وی می‌گیرد، یادش می‌آید که قرار است این گروه را به کمک اتمر به شمال ببرند و از آن جا به آسیای میانه. حرف‌های سرتاج عزیز در ذهنش می‌چرخد که می‌گوید: به افراد ما اجازه بده تا از زندان‌های کابل بازدید نموده و بازپُرسی کنند.
همین‌طوری رییس نمازش را تمام می‌کند و در مغر متفکرش دور می‌زند، که نمازش را درست خوانده یا نه؟ همین‌طوری وقتی بیرون می‌شود از مسجد، یادش می‌آید که اداره آیسا سرپرست ندارد، ریاست ارگان‌های محل را هم باید جدی مدیریت کند، یادش است که باید اداره مستقل اراضی را تحت کنترول خودش بگیرد و لیست عاضبان زمین را فاش کنند، همین‌طوری تَه دلش شکی ایجاد شده است که اگر در این لیست، نام اتمر یا زاخیلوال باشد یا شکریه بارکزی، در آن‌صورت چکار خواهد شد؟ آیا ستون‌های کج و معوج قدرتش خواهد لرزید؟
به این فکر می‌کند اگر همین کرزی، حس غیرت افغانی را از قندهار بیدار کند، آیا این غیرت تبدیل به غیرت ابدالی نخواهد شد؟ یادش می‌آید از غلزایی این دومین شخصی است که سکان قدرت قبیله را در دست دارد، یادش می‌آید که گفته بود راه میرویس نیکه را پای پیاده می‌رود و همین طوری باخودش بلند می‌خندد: واه! چه ایستادنی در مقابل ارتش هند کرده بودم. همین‌طوری که در خلوت یک نفره گام بر می‌دار، دستش را روی سینه چلیپا می‌کند و پاهایش را دور از هم قرار می‌دهد. سایه‌ی پُشت سرش را نگاه می‌کند که مثل تصویرش که در رسانه‌ها دست به دست شده بود، افتاده است؛ پاهای دور از هم.

۱۴ تیر ۱۳۹۴

کودکی‌های مان در دعا خوانی گذشت!

جار و جنجال راه می‌انداختیم؛ من و اویس، که ما سهیل را نمی‌بریم. مثل گربه‌ی که موشی  را دنبال می‌کند، سهیل چشمش به ما می‌ماند تا غافل نماند. ما نان شب را با عجله تمام می‌خوردیم و گاو و گوسفند را احتیاطی آب می‌دادیم که شب مبادا تشنه شود. آنوقت هر دوی ما کشتن و مردن خود را در پیش می‌گرفتیم که مادر: هر رقم میشه سهیل را نگذار که با ما برود، خواب می‌رود و ما در غمش می‌مانیم.
مادر هم اگر دلش خوش بود این‌کار را می‌کرد. پدر هم که مستقیم گفته نمی‌توانست نرویم یا سهیل را هم با خود ببریم، می‌گفت: سهیل جان حرکت که لالاهایت رفت.
سهیل هم گریه سر می‌داد و مثل طفل نادان خودش را در دامن اویس یا من آویزان می‌کرد که: یا مرا ببرید یا نمی‌گذارم.
این‌طوری اویس تاب و بی‌تابش بیرون می‌شد که: اوف خدا! خواندن شروع شد، چراغ‌های مسجد هم روشن شده.
خلاصه گاهی نمی‌شد سهیل را راضی کنیم و این‌طوری با دل شکسته خواب می‌رفتیم. صبح از همسایه‌ها می‌شنیدیم که امشب چه خواندن و دعا خوانی‌یی بوده است. اویس تُرش می‌کرد که: گفتم که وقت برویم باز نرفتی تا سهیل خبر نشد، دیدی از ثواب ماندیم.
کودکی‌های من و اویس این‌طوری در کنار هم، با دعوا و آشتی و برادری و گاهی رفاقت سپری شد. من کمی بزرگ شدم و شدم نوحه‌خوان قریه و دعا خوان شب‌های قدر. سه شب قدر را پی هم می‌رفتیم و تا گُل صبح پلک روی پلک نمی‌گذاشتیم تا مبادا ثواب قدر کم شود و از یک زره فیض روحانی هم بی‌نصیب شویم.
من در سال 1387 کابل آمدم و بعد از آن تا حالا چندین قدر، محرم و نیمه شعبان گذشته است. من و اویس راه مان جدا شده و چند سالی است (بجز امسال) که او از من پیشی گرفته و از دعا و ثواب بهره برده است اما بخت من یار نشده و در کوچه پس کوچه‌های سرگردان دنبال خودم می‌گردم. حالا که نُه و چهل و چند شب است، من به این فکر می‌کنم که این خود من در کدام شب قدر، در کدام محرم، در کدام نیمه شعبان، در گلوی بلندگوی مسجد پوف شد و رفت. رفت بالا در آن بلندای مسجد و از دهان بلندگو در دور دست‌ها، در نوک قله‌ی کوهی یا در میان دره‌ی یا هم در شاخ درختی، آویزان شد. آن خود دعا خوان من، آن خود ملای من، آن خود نوحه خوان و گاهی هم مقاله خوان عاشورایی من ،گم شد و رفت. من ماندم و یک دنیا بی‌خدایی و بی‌بهره ماندن از ثواب و اجر و پاداش الهی.

امشب بلندگوی مسجد از رو به رو، صدای بلندِ پخش می‌کند و گویا شب قدر است ولی من دارم به این فکر می‌کنم که: این علی کیست که ما این همه شیدای او هستیم و برایش اشک می‌ریزیزم و مویه می‌کنیم؟ این علی قد کوتاه، چقدر مرد بزرگی بوده است که چهارده صد سال بعد از او ما چنین دیوانه‌وار برایش دعا می‌خوانیم!؟

۹ تیر ۱۳۹۴

ما هزاره‌ها

ما هزاره‌ها!
یکم: ما هزاره‌ها مردمان سخت‌کوش و پُر کاری هستیم. دور نمی‌رویم، همین ‫‏جنرال مراد، را نگاه کنید. همیشه گره مشکل به دستان توانای وی باز می‌شود. مراد است که سیاسیون افغانی‌تبار را به مراد دلش می‌رساند اما هیچ‌گاه خود به مراد دلش نمی‌رسد. شاید در این میان دلایل ذیل بتواند کمک کند تا درک کنیم چرا مراد به مراد دلش نمی‌رسد:
الف: گویا مراد سابقه کمونستی دارد. کمونست‌ها سر و سِری با شوروی داشته است و شوروی با امریکا مشکل دارد. بنابران امریکا نمی‌خواهد یک کمونست در قدرت سکان دار باشد.
ب: مراد به مراد دلش نمی‌رسد زیرا رهبران شریک قدرت در جامعه هزاره نمی‌خواهند مراد را به مراد دلش برسانند. دلیلش شاید این باشد که جنرال دست رهبر را نبوسیده و خاک پای رهبر را سرمۀ چشم نمی‌کند.
ج: اگر مراد کلان شود، ممکن رهبر شود و رهبر شدن مراد مرگ سیاسی رهبران آخوند‌مآب هزاره است.
دوم: ما هزاره‌ها در طی چهارده سال گذشته قدرت خوبی برای تبریک گویی و شال و چپن بردن برای مقامات را داریم. از حاجی رمضان گرفته تا همه و حتا نسل تحصیلکرده و باسواد هزاره. بنابراین ما هزاره را نگه می‌دارند تا چنین باشیم و اگر ما هزاره‌ها نباشیم، دفاتر مقامات خالی از گل و تبریکی خواهد بود.
سوم: ما هزاره‌ها به اندازه کافی، بیش از حد، توانایی سر و صدا و آه و ناله را داریم. یعنی به اندازه کافی تابع احساسات خود هستیم و بنابراین همیشه در طول تاریخ ما را با احساس کودکانه‌ای ما فریب داده اند. در سیاست با ما عاطفی رفتار کرده اند و در قدرت نیز ما را چنین جای داده اند. بگذارید مثال بدهم: برای این که بتوانند آنچه را می‌خواهند اعمال کنند و نقشۀ شان را بدون جنجال پیاده کنند، اندکی احساسات ما هزاره‌ها را با رفتارهای ضد مذهبی، قومی و سمتی قلقلک می‌دهند. آن زمان ما به جاده ها ریخته و یا «امام زمان غریب» گویان خاک عالم را بر فرق سر مان می‌پاشیم. وقتی هم احساسات فروکش کرد، می‌بینیم که کارد به استخوان رسیده و دیگر چاره‌ی برای برگشت نیست.
چهارم: ما هزاره‌ها توصیف گران خوبی برای سیاسیون و کارهای اندکی نامآنوس در جامعه هستیم. بگذارید مثال بدهم: جنرال رازق برای پیاده سازی اهدافش به زابل می‌رود و یک شعار کوچک برای ما هزاره ها صادر می‌کند، آنهم از وی قهرمان سنگین وزنی می‌سازیم که گویا هفت پشت ما را زندگی بخشیده است. در کمپاین‌های انتخاباتی هم چنان سکوی تبلیغات هر تیم، در دست هزاره‌ها بود و هزاره‌ها در بدل پول تا توانستند گلو دریدند و به جان همدیگر تیغ کشیدند. اما بعد از پیروزی شدن مخالفان بر حق حکومت وحدت ملی و معترض بر کار حکومت.
فرخنده در آتش جهالت می‌سوزد، پیکرش را دختر هزاره به قبرستان حمل می‌کند، اما در خانه خود هزاره شکیلا در برابر چشمان هم نوع خودش و هم جنس خودش، مورد تجاوز قرار می‌گیرد و پرده دریده می‌شود، آن زمان ما درک نداریم.
همین روضۀ کوتاه مساعد حال امروز مجلس است و می‌پردازم به یک مسئله دیگر.
***
ما هزاره‌ها در طول تاریخ و در زمان اکنون، قادر به تشخیص منافع سیاسی و اجتماعی خود نشده و نتوانسته‌ایم با جریان ها، حکومت، سیاست مداران و کشورهای همسایه و جهان، رابطۀ خوب و دوامدار و قابل اعتماد برقرار کنیم. در زمان اکنون هزاره تنها مردمی است که در افغانستان بدون پشتوانه خارجی زندگی پر مشقتی را پشت سر می‌گذارد. در طول چهارده سال نیز، هزاره‌ها تا توانستند در لاک مذهب و قومیت بخزند و بچسپند، اما بجای این کار هیچ تلاشی برای یافتن یک حامی بیرونی نشدند. برای خیلی از هزاره‌ها ایران منجی روز رستاخیز است و امام زمان هزاره در ایران زندگی می‌کند. هزاره در کابل بالاتر از خودش عکس خمینی را آویزان می‌کند و روحانیون هزاره با دستاویز قم هزاره را به اسارت خمینیست‌ها قرار داده و جایگاه سیاسی هزاره‌ها را هم در مناسبات قدرت در داخل و هم در نزد خارجی ها، بی ارزش ساخته است. هزاره‌ها مدعیان و نوحه سرایان خوبی برای تاریخ ظلمت شان شده و فراموش کرده اند که چه‌کاری بکنند تا دیگر خاطرات دوران ظلمت تکرار نشود.
اگر هزاره بتواند سر از لاک ایران بیرون کند و هویت قومی و ملی‌اش را جدا از هویت مذهبی‌اش تعریف کند، بدون شک مورد توجه جامعه جهانی قرار می‌گیرد؛ در جهانی که تمام قدرت‌های سیاسی و اقتصادی در برابر ایران ایستاده است، هزاره لبیک گویان سینه چاک ایران هستند و از محرم وارداتی گرفته تا قدس و سال روز ارتحال ملکوتی حصرت اما خمینی را تجلیل می‌کنند.
امیدوارم در فصل جدیدی از تاریخ سیاسی افغانستان، حداقل نسل تحصیلکرده، هزاره‌ها با درک دقیق از وضعیت کنونی شان، بتوانند راه درست تری را انتخاب نموده و برای یافتن حامی خارجی بغیر از ایران اسلامی تلاش کنند.
هزاره اگر مطیع ایران هم باشد، باید قبول کند که ایران از هزاره هرگز حمایت نکرده و نخواهد کرد. حاصل سینه چاکی هزاره برای ایران را امروزه کسان دیگری مثل عیسی حسینی مزاری و عالمی بلخی می‌خورند. آن وقت هزاره در بامیان و دایکندی و غزنی سر بریده می‌شود و گیروگان می‌روند.

ستیر تاریخی یا تطبیق قانون؟

نشست پروان گویای یک امر مهم است:
انهدام دیپوی یکی از فرمانده جهادی در پروان زنگ خطری را برای جمعیت اسلامی روشن کرده است. در پیوند به این منهدم سازی، موافقان پای قانون را در میان کشیده اند و مخالفان پای ستیز تاریخی را. من اما مخالف این منهدم سازی هستم. بعد از پروسه انتقال مسئولیت‌ها، ناتو تنها می‌تواند طبق هدایت حکومت افغانستان دست به چنین کارهایی بزند. بنابراین شکی نیست که در این امر شخصی غنی یا مشاور امنیتی وی شریک باشد. این‌که چرا در این شرایط حساس، دیپویی که چهارده سال منهدم نشد، از بین برده می‌شود، حاصلِ ترس برخواسته از اتحاد دو جنرال شمال است. غنی، بدش نمی‌آید به این فکر کند که مبادا روزی شمال از دستش برود و یک محلۀ خود مختار شکل بگیرد. در این میان، غنی هنوز هم به تفکر «سقاوی دوم» می‌اندیشد و برای جلوگیری از وقوع یک «سقاوی دیگر» دست به هر کاری خواهد زد؛ انتقال جنگ به شمال و انهدام دیپوی فرمانده جمعیت اسلامی.
در سقاوی دوم می‌خوانیم که برای جلوگیری از بغاوت علیه حکومت مرکزی، باید مردمی از جنوب، شرق و جنوب غرب، به مناطق شمال بصورت فرمایشی برده شوند تا تعادل قومی حفظ شود و نیز در همین کتاب آمده که باید پروان از مردم جنوب و شرق و جنوب غرب، پُر شود تا خطری برای حکومت کابل پیش نیاید.
حالا، دیپویی در نزدیکی کابل، آنهم مربوط یک تاجک و جمعیتی، هر حاکمی را مو بر تن راست می‌کند، تا نگران باشد که مبادا شبی یا روزی این دیپو توزیع شود و حکومت کابل را سقوط بدهد. بنابراین باید این چنین دیپوهایی را منهدم ساخت تا در ارگ با خیال راحت خوابید.
آن‌چه جالب توجه است، واکنش سریع سران تاجک، حتا رییس اجرائیه حکومت غنی، آن را توطئه می‌خواند و می‌گوید اجازه نمی‌دهد تا علیه مجاهدین، کاری صورت بگیرد که جایگاه آنان را ظعیف بسازد. سران تاجک به خوبی می‌دانند که حکومت کابل، اگر زورش برسد، بدش نمی‌آید که پروسۀ DDR را که بالای هزاره‌ها تطبیق کردند، بالای آنان نیز تطبیق کنند. در آن صورت، با دست خالی، نه می‌توان جاده سالنگ را بست و نمی‌توان خواب حاکمان کابل را آشفته ساخت. بنابر این برای این‌که در آتش بی‌کسی و حاکمیت مستبد قلیبه نسوزند، دست به کار شده و جلسۀ اضطراری را تشکیل می‌دهند.

سران تاجک به خوبی درک کرده اند که برای بقای شان در افغانستان باید هم تفنگ داشت، هم پول داشت، هم نیرو داشت و هم توان نظامی. نه مثل هزاره‌ها که با ساده اندیشی تمام، دست بیعت به کسانی بدهند که سه صد سال استبداد را در حق شان روا داشته است. هنوز پای کوچی، پدیده سیاسی-تاریخی، از هزارستان گرفته نشده است که اینک گیروگان گیری‌ها شروع شده است؛ گیروگان گیری‌هایی که برای همه قابل تحمل است.

۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۴

آخرین صبح رییس جمهور!

صبح است. تازه رییس جمهور می‌رود با زرلشت و بقیه، چای صبح‌اش را بخورد. عینک هم ندارد. رییس، تا وقتی که کتاب و کاغذ پیش‌روی خود نگرفته باشد یا هم در سفر رسمی نباشد، عینک نمی‌پوشد. ریش و بروت را تازه چند دقیقه می‌شود تراشیده است. کُت مشکی رنگش را می‌پوشد و از پنجره‌ی رو به شرق اتاق خود، نگاهی به بیرون می‌اندازد. آفتاب دامن طلایی رنگ پریده‌اش را در باغ ارگ رییس جمهور گسترانده است. صدای زرلشت در دهلیز می‌پیچد: گُل‌های عکاسی را آب دادم، کمی قدم زدم و گُل‌های باغچه کوچک بابا را آب دادم.
صدایش در نزدیکیِ اتاق رییس خاموش می‌شود. رییس مثل هر روز سرحال نیست. دلگیر است و مضطرب. دست خود را بر پیشانیِ کَل خود می‌کشد. زیر لب غُم غُم می‌کند: شب گفت که قبول ندارد. گفت که کنار برو...
رییس تازه از اتاقش بیرون می‌شود. در دهلیز مادر زرلشت منتظر است یکجا برود و چای صبح بخورند. زن رییس موجِ از نگرانی را در چهره‌ی گوشتالوی رییس می‌بیند. می‌پرسد: اتفاقی در راه است؟
رییس چیزی نمی‌گوید. می‌پرسد: زرلشت کجا شد؟
صبحانه در سکوت میل می‌شود. خدمه‌ی میان سال رییس می‌خواهد سینیِ را بردارد. رییس از جایش بلند می‌شود: خودم می‌برم.
تازه از دهلیز عبور کرده است. دروازه آشپزخانه را باز می‌کند. صدایِ از دور می‌آید. رییس خود را اتاقش می‌رساند. کلید را می‌چرخاند و صندوقِ مربع شکل با رنگ نسواری آفتاب سوخته، را قفل می‌کند. تفنگ‌چه روسی‌اش را می‌گیرد. صدا واضع شنیده می‌شود. هلیکوپتر مقابل پنجره اتاق رییس گَر و گُور می‌کند. رییس از پشت پرده‌ی نقره‌ی شفاف، نگاهی به بیرون می‌اندازد. دُکلمه‌ی مخابره‌ را می چرخاند. می خواهد از گاردهای ارگ بپرسد، چه خبر است. هلیکوپتر نزدیک و نزدیک می‌شود. چرخ‌های هلیکوپتر از پشت پرده نقره‌ی شفاف دیده می‌شود. رییس آخرین تلاشش را می‌کند با فرمانده گاردهای ارگ تماسش وصل شود. هیچ صدایی در جواب رییس از آن طرف خط شنیده نمی‌شود. رییس آرام و هوشیارانه پرده را پس می‌زند. تفنگ‌چه‌اش را مرمی می‌کند و نزدیک پنجره می‌ایستد.
سومین هلیکوپتر وارد محوطه‌ی ارگ شده است. رییس متوجه می‌شود که در حقش نامردی صورت گرفته است. برای آخرین بار سعی می‌کند تماسش با قومندان گاردهای امنیتی برقرار شود. یکبار هم شماره فرمانده ارتش را می‌گیرد. هیچ جوابی داده نمی‌شود.
هلیکوپتر نزدیک پنجره می‌رسد. صدایی از بلندگو به گوش رییس می‌رسد. این جا پایان حاکمیت تان است، شما دیگر حاکم این سرزمین نیستید.
رییس عزمش را جزم می‌کند تا محکم‌ترین جواب رد را بدهد. صدایی درون اتاقش می‌پیچد؛ گَرم گَرم. دود غلیظ اتاق رییس را تسخیر کرده است. رییس بلند بلند سرفه می‌کند. دود تلخی گلوی رییس را می‌سوزاند. رییس آخرین بار تلاش می کند تماسش برقرار شود. افسری با لباس نظامی و تفنگی در دست وارد اتاقش می‌شود. رییس می‌پرسد: چه شده؟ چه خبر است؟ کجا است ...
رییس تَه می‌خیزد. دستش را می‌برد تا از دیوار تکیه کند. دو سه مرمی به سینه‌اش آرام گرفته است. دستش را که به دیوار می‌رساند، چهارمین مرمیِ افسر دریشی دار، آن را محکم‌تر به دیوار می‌کوبد. رییس در گوشه‌ی افتاده است. تلاش می کند دوباره ایستاد شود و مخابره‌اش را بردارد. گَرم گَرم و بازهم گَرم. رییس افتاده است. هفت مرمی به سر، سینه و دستش نشسته. تمام قدرتش را جمع می کند و با صدایی که صاف و شنوا نیست می‌گوید: ای نامردان نمک‌حرام! می‌دانستم یک روز با من این‌گونه رفاقت خواهید کرد.
رییس چشمانش را می‌بندد. به عنیکش می‌اندیشد که هر صبح ساعت هشت در دفتر کارش می پوشد. نفس رییس از حرکت می‌ماند. آخرین بار رییس بیادش آورد که هفتم ثور است.

در این روز، رییس تاوان جمهوری‌اش را پس می‌دهد.

۲۸ فروردین ۱۳۹۴

شام دوباره بارید!

سال‌ها به دنبال فرصت بود. نباریده بود. همه چیز را در دلش جمع کرده بود تا روزی رهایش کند. سال‌ها قدرتش را در سینه حبس کرده بود. مانده بود تا روزش برسد. از بالا نگاه کرده بود. دستان نیازمندان را دیده بود که بلند شده و ازش خواسته است ببارد. نباریده بود. دلش مثل سنگ سخت شده بود و هیچ گوش نکرده بود. از آن بالا دیده بود که سرهای بریده می‌لولند، تفنگ‌ها دهان باز می‌کنند و سینه می‌دَرند. دیده بود که امرخیل تقلب می‌کند ولی صبر کرده بود. فقط دیده بود و دیده بود. گفته بود یک روز می‌بارم. یک روز نشان خواهم داد. یک روز دستان تان را پایین می‌کنم. گفته بود تقلب کنید، بکُشید، بزنید، ولی روزی جوی‌ها را پُر می‌کنم. چَتلی‌های تان را با خودم می‌برم. سال‌ها مانده بود و مانده بود. از بالا خوب زمین را دیده بود که از گرمای سوزان آفتاب خشک شده است. دیده بود که نرخ و نوا بلند رفته است. همین چند روز پیش دیده بود که گیروگانان را در چاه‌های زابل پنهان می‌کنند. دیده بود که شبیخون زده‌اند و عزیزان مان را سر بریده و بدخشان را در سوگ نشانده است. بالاخره طاقتش طاق شد. امروز گره کور سوراخ‌ها را باز کرد. بارید. از بالا بارید. خوب هم بارید. کوچه‌ها را تا دلش خواست پُر کرد. امروز کارته پروان را هم تا دلش خواست در خود پیچاند.

شام دوباره بارید. بارید و ناودان‌ها را پُر کرد. کوچه‌ی ما را هم بند کرد. بارید و بارید و بارید. مثل سنگ بارید. مثل صفیر گلوله آواز داد. از پشت بام و پیش پنجره صدا داد. بارید و بارید. باغ حویلی ما را سر به زیر کرد. غوره‌های باغ را به زمین کوفت. سبزه‌ی داخل حویلی ما را روی زمین با خشونت تمام خواباند. دخترکان ناز همسایه‌ی ما را به پشت بام کشاند. یک لحظه بر پُشت و سر و اندام نازکش خود را کوفت. لذت برد و لباس نازکش بر تنش چسپاند. شاید دخترک لذت بردن از تنش را حس کرد.

۲۰ اسفند ۱۳۹۳

گذر از پُل هوایی!

کافی است اندکی خودت را جلو بکشی تا نمای پایین پُل به خوبی برایت معلوم شود. خوب که دقیق شوی، در آن پایین خیلی چیزها را دیده می‌توانی؛ صف طویل موترهای مسافربری شهری، تاکسی‌های شهری، دست‌فروشان، چترهای رنگارنگ، شور و هیجان، زنان برقع پوش، مردانی که در پیِ لقمۀ چرب می‌گردند، کودکانی که اسفند دود می‌کنند، چند تا معتاد و چندین کراچی‌وان پیر. این‌جا کوته‌سنگی، یا اگر با نام تحمیلی‌اش یاد کنی می‌شود «میرویس میدان»، جایی است شبیه یک مثلث متساوی‌الاضلاعی که درونش را این همه رنگ‌های پُر شور و پُر هیاهو، اشغال کرده است. شاید در لای همین شلوغی چند کیسه‌بُر در کمین نشسته باشند. شاید چند آدم هرزه به دنبال فرصت کوتاهی می‌گردند تا دختری، شاید هم یک نیمفت، را دست‌بُردی بزنند. شاید نگاهای پُر طمع و شهوت‌آلود چند آدمی در تَنگیِ زاویۀ جنوب غربی این مثلث، سرگردان به دنبال زنان بدون برقع و با سینه‌های برّاق و سفید برف مانند هستند؛ شاید نگاهای کَج و کول شان را در گودیِ اندکی بالاتر از درۀ میان دو پستان دختری بالغ، کمی پایین‌تر از زیر زنخ، توقف دهند و یک آخ از محروم‌ترین نقطۀ که میل جنسی شان را تلنگر می‌زند، برون دهند.
تنها این‌ها کافی نیست. در جاهای شلوغی این شهرِ ارواح سرگردان، عجایب زیادی به دور از چشم خیلی‌ها پرسه می‌زنند. موترهای لوکس، برّاق و شیشه‌های دودی، در کمین شکار اند تا شاید شارلاتان‌ترین شهرآشوب کابلی را صید کنند. از بالای همین پُل هوایی خوب که باریکی‌های این هیاهوی رنگ‌ها را بکاوی، لقمه‌های نرم و چاق و تمیزی، با آرایش‌های به سبک‌های مُدل‌های جهانی، جلوه می‌فروشند؛ ابروهای باریک و شبیه دو قوس کشیده، برجستگی‌های در زیر کلاه‌های دو نفری، مژه‌های فِر شده، چشمان سرمه کشیده و لب‌های عسلی. شاید این بخشی از زندگی همیشگی شان باشد. شاید زندگی در قالب همین دریوزه‌گری‌های همه روزه معنا شود. شاید با این تن‌های حسابی خط کشی شده، قومندانی، وزیری، رییسی، ثارنوالی، قاضیِ، شاید هم ملای مسجدی، لحظۀ نفس چاق کند؛ آیتی از رجاله‌گیِ خودش را در میانۀ دو ران این به ظاهر نیمفت نماها، بریزند.
لحظۀ کوتاهی است این‌جا، لبۀ سمت شرقیِ پُل هوایی، ایستاده‌ای. نمی‌دانی به چه می‌اندیشی. شاید از آن بالا، از روبروی بلند منزل‌های دو طرف این مثلثی با سه ضلع کشیده، رنگ‌های درون مثلث را شمرده‌ای. یک، دو، سه، ... لحظۀ ساکت شده‌ای و اندکی بیشتر نقطۀ را در درون این خانۀ با سه رأس کاویده‌ای. دختری، شاید هژده ساله، شاید از همان نورسیده‌هایی که هنگام خرامیدن نگران پایین رفتن زمین اند، از تهِ این شلوغی مثل یک مروارید شفاف می‌درخشد. باریک اندام و بازوان صاف، کمرِ باریک، گیس‌هایی که دو بار پیچ خورده، شلوار چسبیده به دو رانِ که شاید هنوز به آب سرد نخورده باشد، کیف سیاه شفافی که از روی شانۀ چپ به سمت راست تن بالغش آویزان است، با سامسونگ گلکسیِ در میان دو دست تبعید شده، در حال چانه‌زنیِ بیشتر با فروشنده‌ای است. شاید می‌خواهد نصف قیمت بخرد و فروشنده‌ای که نمی‌خواهد تاوان کند یا هم به نصف قیمت خرید جنس بفروشد. آنسوتر مردی، شاید بیست و هشت یا سی ساله، نگاه‌های خشن و مهیبش را بر تن، شاید هم اندکی بالاتر از محل تلاقی دو خط موازی اندامش، شاید بالاتر از رأس زاویۀ باسن دختر جوان، بر دار کشیده است. نه، فکر کردی می‌خواهد خیابان آزاری کند؟ اصلن اینطوری نیست. دخترک درحالی که چانه‌زنی‌اش را طول می‌دهد، لبخندِ فروشیِ را تحویل این مرد خوش لباس می‌کند. کمی هم اداهای دخترانه، شاید از آن دخترانیِ که در پذیرایی یک مشتری پولدار ایستاده است، از خودش در می‌آورد.

سرشتۀ ماجرا از یادت می‌رود. هنوز مبایل در دستت و با عکسی که از این شلوغی گرفته‌ای، هنوز به لبخند، نه شاید نقشی که از حرکت دو لب عسلی دخترک جوان ایجاد می‌شود،  فکر می‌کنی. بعد درحالی که به آن چالۀ عمیق بالاتر از سینۀ این دخترک می‌اندیشی، سربازی نزدیکت می‌شود و می‌پرسد چکاره‌ای؟ هیچ. پس چه غلطی می‌کنی؟ هیچ. رشتۀ افکارت را از هم جدا می‌سازد. با حس تنفر از لباس چرکین سرباز از لبۀ سمت شرقی پُل هوایی، حرکت می‌کنی. آه! آه! چه می‌شود روزی شاید هم شبی، در یک خلوت خاص دو نفره، این تن، این اندام کشیده، این چشمان سرگردان، این دختری بالغ و نوجوان، دست در دستت، تمام سوراخ سنبه‌های این شهر را بگردد و این تن، این دختر، شاید این فرشتۀ زمینی، تنها برایت این همه آرایش غلیظ انجام دهد. 

۳۰ دی ۱۳۹۳

... وقتی ناراحتی از خودت!

هی زودتر از هر روز می‌پری از خواب و حوله می‌گیری می‌روی حمام. بهش پیامک می‌دهی از ناز که می‌خوام موهایم را کوتاه کنم. می‌گه نه دراز خوب است. می‌گه همین حالا خیلی خوبیش می‌گه بهت. بعد می‌گی خوب باشه پس دراز می‌کذارم مثل دخترا. حمام می‌کنی و کشف‌دارچی حمام کفشت را واکس زده تحویلت می‌دهد. می‌آیی ‌اتاق نهار را سر سری می‌خوری و بعد کت و شلوارت را اتو می‌کنی می‌مانی در یک گوشه. داداش کوچیکه می‌آید خرابش می‌کند. غُر می‌زنی چشم نداری. با ولع تمام می‌ری وسط خیابان را قیچی می‌کنی تا خودت را به ماشین برسانی. سوار می‌شی. چندین پیامکت را هنوز بی‌جواب گذاشته رو گوشی خودش. می‌ری هی پیامک می‌دهی. زنگت را جواب نمی‌دهد. می‌گه پسان می‌یام. عجله می‌کنی خودت را به تالار می‌رسانی. رفیقش رو برویت برق می‌زند. می‌گی شارلاتان فریبم داده. نگاهش می‌کنی نیست. هی ور می‌ری لای چوکی‌ها و گوشه‌ای دوری را انتخاب می‌کنی. خسته، گسل، ذهنت به جایی دیگری دست یه شارلاتان است. درگیر درگیری. نمی‌دانی چه جریان دارد. صدای بلندگو را تنها می‌شنوی. دور برت را مثل یک فراری هر لحظه نگاه می‌کنی. می‌ری بیرون کس نیست. می‌ری پشت بام و یک گیلاس چای داغ می‌گیری دوباره می‌آیی پایین داخل تالار. نیست. ناپیدا است. سر کارت گذاشته. دلت ته می‌کشد. می‌گی خوب دلش نیامد نیامد دیگه. اصلن چکاره. خود خوری را شروع می‌کنی. اصلن چرا آمدی. آن‌هم در برنامه‌ای به چنین مزخرفی. گسالت هجوم می‌آورد. هی زل می‌زنی به گوشی‌ات. نه نیست. دور برت شور می‌خورد از آدم. چند قدمی جلوتر کسی بوی آشنایی می‌دهد. مثل یک مامور مخفی دزدکی نگاهت می‌کنی. آشناست. کیست. معلوم نیست. یادت می‌آید دوست فسبوکت است. تحت تعقیبش می‌گیری. می‌روی بیرون. پس می‌آیی. پیامک پشت پیامک. ولی نیست. نمی‌آید. گفته بود اگر تنها بروی ناراحت می‌شی. گفته بودی نه. بعد گفته بودی بیایی خوب می‌شه. پیامکش را باز می‌کنی. سرد سرد جاری می‌شود از درون چشمت به درون نحست. ناوقت شده می‌روم خانه. زنگ می‌زنی و بعد می‌گه آی اَم سُو ساری. دلت می‌خزد پایین. نیا. برو به سلامت. پیامک و دیگر هیچ. برایش می‌نویسی: سبد سبد دیدنت را جمع خاطراتم می‌کنم تا بدانی چقدر انتظاری کشیدن سخت است.
کابل

‏پنجشنبه‏، 2015‏/01‏/15

۱۰ دی ۱۳۹۳

آن تویی و آن زخم بر خود می‌زنی

مالستان بیش از نیم قرن است که از علاقه‌داری به ولسوالی ارتقا نموده است. بعد از آن مالستان بخشی از ساختار تشکیلاتی ولایت غزنی است که در غربی‌ترین نقطه این ولایت موقعیت دارد. عدم توجه دولت به این ولسوالی و نیز موقعیت جغرافیایی این منطقه در میان دره‌های پر پیچ و خم، از مسایلی است که بدور از توجه همگان قرار بگیرد. مالستان در دوران طالبان تاریک‌ترین روزگاران خودش را پشت سر گذاشت و در دوران حاکمیت طالبان حتا رساندن مواد خوراکه هم گذشتن از هفت خوان رستم را به نمایش می‌گذاشت. بعد از حاکمیت طالبان فصل نوینی در تاریخ این ولسوالی ورق زده شد و روزنه‌های امید گشوده شد. سیزده سال از تابیدن جرقۀ دموکراسی و دهه تحول می‌گذرد. مالستان اما هنوز هم شاهد نابرابری‌ها و چشم‌پوشی‌هایی است. عدم توجه دولت و نیز برخوردهای سلیقه‌ای از طرف عمال و گماشتگان حکومت مرکزی (والیان غزنی در طول سیزده سال) از دلایلی است که می‌توان برای به فراموشی سپرده شدن مالستان یاد کرد. با پیش زمینۀ کوتاهی که در بالا آمده است، می‌خواهم به چند نکتۀ قابل ملاحظه‌ای درباره معارف که در طول سیزده سال در مالستان بیش از همه چیز پر رنگ بوده است، بپردازم.
بعد از شکست طالبان، در مالستان برای اولین‌بار مکاتب به‌صورت رسمی شروع به کار کرد و هزاران هزار، دانش‌آموز راهی مکتب گردیدند. از آن‌جایی که سطح سواد در مالستان در حد پایینی قرار داشت و نیز عدم پیشنه‌ای سواد در مالستان، سبب شد تا در مکاتب بیش‌تر افرادی غیر متخصص و درس‌نخوانده در مکتب کلاسی، به صفت آموزگار گماشته شوند. البته قبل از آن نیز مکاتب به‌صورت مقطعی در مالستان فعالیت داشته است اما نه به آن صورتی که بتواند در بالابردن سطح سواد مردم کمک کند. در آن زمان یا مخالفت شدید روحانیون دینی به بهانه‌ای غیر اسلامی بودن مکاتب کلاسی و یا هم عدم علاقه مردم به این مکاتب باعث شده است که سطح سواد کلاسی این مردم در حد پایین باقی بماند؛ تنها افرادی محدودی را از نخستین‌های دانش‌آموزان در چند مکتب (لیسه میرادینه، لیسه عالی شنیه‌ده و لیسه عالی شهید فیاض مکنک) می‌توان سراغ گرفت. گشایش دروازه‌های مکاتب به روی دانش‌آموزان سبب شد تا دیگر آهسته آهسته در مدت کوتاهی چند سال، مالستان دارای چندین باب لیسه و چندین باب مکتب متوسطه و ابتداییه گردد. شاید بعد از سه سال و یا کم‌تر و بیش‌تر بود که اولین نسل از دانش‌آموزان مالستان از چند لیسه در مالستان، فارغ و راهی امتحان کانکور برای شامل شدن در دانشگاه‌های کشور گردید. در واقع این افراد امروز از نخبه‌های مالستان به حساب می‌آیند که در مقام‌های مختلف در سطوح مختلف دولت کار می‌کنند و یا در دانشگاه‌های کشور به حیث استاد ایفای وظیفه می‌کنند. به باور شخصی خودم، در آن زمان همه ساله نتایج فارغان مالستان بیش از هر جایی امیدوار کننده بود و انتظار می‌رفت تا هر سال که می‌گذرد، بهتر و بهتر شود. اما نه تنها این روال سیر صعودی خودش را پیمود بلکه این روال سیر نزولی خودش را دارد طی می‌کند. این‌که چرا این مهم به صورت ایده‌آل به پیش نرفت دلایل چند را یاد آور می‌شوم:
یکم: حضور افراد غیر مسلکی به صورت آموزگار در مکاتب و عدم تخصص آنان در مضامین مختلفی که در مکاتب تدریس می‌گردد، اساسی‌ترین مسئله‌ای که می‌توان از آن در تضعیف‌سازی رشد معارف در مالستان یاد کرد. از بد روزگار این افراد چند صباحی را در حوزه‌های دینی شام کرده‌اند و بعد با گرفتن مدرک صنف دوازدهم با پول و یا هم با واسطه، وارد شغل نجیب پیامبران به گفته‌ای خودشان گردیده‌اند. این‌ها افرادی هستند که بجز تجوید و حدیث و چند کلام عربی و روضه ماه محرم چیزی در بساط ندارند تا بتوانند نیازهای درسی دانش‌آموزان را برآورده سازند. در نظام درسی معارف تنها یکی دو مضمون مربوط به الاهیات و مسائل دینی است که آن‌هم مذهب حنفی است. لذا حضور این افرادی که خود را داعیه داران دین رسول‌الله می‌دانند، بزرگ‌ترین ضربه بر پیکر معارف در جامعه است؛ زیرا در معارف علوم مختلف عصر از قبیل ریاضیات، جغرافیا، کیمیا، فزیک، و نیز زبان و ادبیات انگلیسی و پشتو در کنار ادبیات فارسی تدریس می‌شوند که این آموزگاران غیر مسلکی مکاتب فاقد توانایی حتا فهم این مضامین اند.
دوم: نبود مدیریت سالم و هم‌چنان فساد ادارای در معارف، یکی از بزرگ‌ترین چالش‌ها در سطح کشور در برابر رشد معارف است. در مالستان نیز این پدیده‌ سایه گسترانده و فساد در عمق جان معارف مالستان ریشه دوانیده است. نبود یک مدیر آگاه و کاردان در رأس امور معارف مالستان زمینه را برای ترویج فساد و از پا در آوردن معارف کمک شایانی نموده است. در مدیریت معارف مالستان فردی قرار دارد که در طول سیزده سال با پشتوانه حزبی- سیاسی از سوی افرادی خاصی چه در ریاست معارف غزنی و چه با حمایت سیاسی بعضی وکلای پارلمان مالستان، بر این مقام تکیه زده است؛ فردی که حتا در بدل امضا و مهر بر یک ورق نتایج سه ساله دانش‌آموزان مکاتب چشم طمع به اسکناس می‌دوزد. در طول سیزده سال گذشته مدیریت معارف مالستان شبه بیماری بوده است افراد زیر دست خودش را نیز به مرض لاعلاج خودش گرفتار کرده است. تیم‌سازی همین مدیریت معارف مالستان در مکاتب و تقرری‌های آموزگارانی وابسته به این حلقۀ که بنابر رفاقت‌ها بنا گردیده است، بر رشد و بالندگی معارف مالستان صدمه‌ای جبران ناپذیری را وارد ساخته است. این حلقه که به کمک یگدیگر در خاک به چشم مردم زدن و نیز با دلالی‌هایی در سطوح بالای سیستم معارف از ریاست ولایت تا وزارت، نقش بازی کرده‌اند، در گزینش افراد زیر دست‌شان در مکاتب مختلف مالستان زمینه‌ای پارت‌بازی (تیم‌سازی) و خویشتن‌مداری را گسترش داده‌اند که خود دلیلی است بر راکد ماندن معارف مالستان.
سوم: عدم توجه مردم مالستان به معارف یکی دیگر از مسایلی است که در عدم رشد معارف در این ولسوالی قابل یادآوری است. مردم مالستان بنابه ملاحظات خانوادگی، قومی، خویشاوندی و منطقوی از مسوولیت گرفتن در قبال آینده و سرنوشت فرزندان شان فاصله گرفته‌اند و خود با کاروان فساد و ستیز با بالندگی معارف همراه شده اند. شاید همه مخاطبان این متن بدانند که مردم از سر زمستان تا بهار درباره چوپان خوب و خیرخواه و دلسوز در مساجد قصه‌گویی می‌کنند و در پی یافتن چوپان مناسب برای بُز و گوسفندان شان هستند اما در طول این سیزده سال یکبار نشده است از وضعیت مکتبی که در آن پاره‌های تن‌شان در زیر آفتاب سوزان، عمر سر می‌کنند، حساسیت نشان بدهند. نیز همین مردم هستند که روزها، ساعت‌ها و حتا ماه‌ها بر سر این که چه کسی را در مکتب بستی‌شان آخوند بگیرند با یک‌دیگر گلاویز می‌شوند اما در مورد فرزندان شان حتا لب پس نکرده‌اند؛ حداقل از فرزندان شان نیز نپرسیده‌اند که درس و معلم در چه وضعی قرار دارند؛ شاید در میان صد تن یک تن را بیابیم که اگر یادی از مکتب کرده باشند. بنابراین مردم خود باید سهم بگیرند و چشم به دولت و یا افرادی که خور و خواب شان مهیا است، ندوزند. آن‌جا که حضرت مولانا می‌گوید:       انـدر ایشـان تـافتـه هستــی تو                 از نفــاق و ظلــم  بـد مستـی تــو
                                    آن تویی و آن زخم بر خود می‌زنی                 بــر خـود آن دم تـار لعنت مـی‌تنـی
                                    حمله بر خود می‌کنی ای ساده مرد                همچو آن شیری که بر خود حمله کرد
چهارم: عدم احساس مسوولیت آموزگاران مکاتب نیز بخشی از این مشکل است. خواهید گفت که چرا یکبار از در گفتم و بار دیگر از دیوار. حقیقت اما، همین است. افراد غیر مسلکی یک بخشی از معضل اند ولی حضور افراد دیگر نیز در کنار آنان خالی از عیب نیست. آموزگاران مکاتب را در واقع می‌توان گفت کسانی‌اند با چوپان پنیر می‌خورند و پا گرگ دنبه. منظورم از این حرف این است که آنان هم به کار و بار شخصی‌شان مصروف هستند و هم اگر دل شان خواست سری به مکتب می‌زنند و دقایقی دانش‌آموزان را سرگرم می‌سازند. آن‌ها در واقع بیش‌تر در پی گرفتن چندهزار افغانی معاش هستند تا در پی تدریس و آموزش دانش‌آموزان. شخصاً چند روزی که در رخصتی میان تیرم دانشگاهم در مالستان رفته بودم، از یکی از لیسه‌های مالستان دیدن کردم. در آن‌ها به چیزهایی جالبی برخوردم که در زمان دانش‌آموزی خودم یا نبود و یا چنین افرادی آموزگار نبودند. آموزگاری شاگردان را بالای خاک در ردیف منظمی چیده بود و گویا امتحان می‌گرفت. نزدیک که رفتم جناب عالی بعد از گذشت چند دقیقه از توزیع ورق‌های امتحان شروع کرد به گفتن جوابات. وقتی پرسیدم، آموزگار محترم گفت این‌ها یاد ندارند. تنها چیزی که به ذهنم رسید گفتم می‌شود این‌ها را قبل از امتحان باید یاد داد و بعد امتحان گرفت.
نکات زیادی هست که درباره‌اش باید پرداخته شود ولی برای جلوگیری از اطناب این نوشته، به همین نکات یاد شده بسنده می‌کنم. در کشوری چون افغانستان و در گوشه‎‌ای از آن، یعنی مالستان، آنقدر درد و مشکل زیاد است که تا یکی را نام بگیری، هزار درد و زخم دیگر سر باز می‌کند.
در پایان می‌خواهم یادآورشوم که گماشتن افراد مسلکی و با تخصص می‌تواند بخشی از این مشکل را از دامن معارف مالستان برچیند. بدون شک حضور افراد در هر بخش به‌صورت تخصصی می‌تواند در رشد و بالندگی معارف بیمار مالستان، در کوتاه مدت و در زودترین فرصت، کمک کند. تخصصی شدن آموزگاران می‌تواند از سیر نزولی نتایج هرساله مالستان جلوگیری کند. همچنان تغییرات در ساختار مدیریت معارف مالستان و گماشتن افراد دلسوز و آگاه، به دور از هرگونه برخورد سلیقه‌ای، قومی، سیاسی و خویشاوندی، نیاز مبرم معارف مالستان است؛ خصوصاً در راس مدیریت معارف مالستان. نیز کوتاه سازی دست مداخله‌گران و افراد خاصی که به‌صورت سنتی در سمت و سو دهی مردم مالستان تلاش می‌کنند و نیز جلوگیری از دخالت آنان در امور معارف و مکاتب، راه حل دیگری است که می‌تواند در بهتر سازی وضعیت معارف و نقش مدیریتی معارف، مهم باشد.
دخالت و سهم‌گیری تحصیل‌کرده‌های مالستان یک نیاز اساسی برای رشد و ترقی معارف مالستان، می‌باشد. انتظار دارم آن‌هایی که سال‌ها تحصیل‌کرده‌اند و به ارزش معارف در جامعه‌ای‌شان پی می‌برند، نه تنها در نقش داعیان و واعظان بلکه به‌صورت مستقیم وارد عمل شوند و برای رهایی معارف مالستان از چنگ حلقۀ که سال‌هاست معارف مالستان را رهبری می‌کند، حلقۀ جذم‌گرا و آن‌هایی که به خیر معارف نمی‌باشند، اهتمام بورزند؛ فرق نمی‌کند هرکسی که باشد. نظارت از معارف مالستان و نیز وارد کردن فشار بالای مقامات دولتی به ویژه شخص مدیر معارف مالستان، می‌تواند کمکی بکند تا معارف در مالستان از وضعیت اسف‌بار خودش بیرون شود تا باشد شاهد یک معارف پویا و با نتایج بهتر از هر سال دیگر، باشیم.

نکته: این مطلب در شماره دوازدهم گاهنامه روشنگر، نشر گردیده است.


۲۴ آذر ۱۳۹۳

آخرین روزی که چکر رفتیم!

تو آن روزها روزه‌دار بودی. از لب‌های تکیده‌ات پیدا بود. من سه-چار روزی می‌شد روزه نداشتم. سه شب و یک روز می‌شد کابل آمده بودم. کابل، شهر عجایب بود. آسمانش خاکی‌ رنگ و هوای نسبتاََ گرم‌تر داشت. برای من جهان به اندازه آسمان شفافِ تکیه داده به قله‌های برفی و بلند اطراف قریه‌ام بود اما در کابل جهان تو بزرگ‌تر از جهان قریه خود ما شده بود. سفید مثل برف پیش خانه‌تان شده بودی. اندام باریک کشیده در اولین ملاقات مان تو را بیگانه نشان می‌داد. با شک و تردید طرفت آمدم و تو بدون مقدمه پرسیدی مادرم چطور بود. روان شدی به سویِ که نمی‌دانستم کجاست. کوچه‌های تنگ، چتل و پر از گِل و لای بود. به زن همسایه‌ات گفتی از اطراف آمده است و من اندکی حس کردم آشکارا توهینم کردی.
نمی‌دانم چند و روز شب بود در کابل در اتاق تاریک و نم‌ناک‌ات ماندم. دو- سه نفر بودید. شبها اندکی ناوقت به اتاق می‌آمدی. من مثل روزهای کودکی مان، روزهایی که از مکتب باهم می‌آمدیم، برای چندمین بار نگرانت می‌شدم اما تو با لبخندی که بر لبانت جاری می‌شد می‌گفتی کابل مثل قریه گیرو نیست و بعد آهسته می‌گفتی علی‌خان قریه ما گرگ و شغال ندارد.
نمی‌دانم چرا هیچ کسی از من نپرسید چه رابطه‌ای باهم داریم. شاید قبل از آمدنم به همه گفته بودی که نمی‌پرسیدند. نمی‌دانم در طول این مدت چند بار پرسیدی دق نشدی. حالا باید بگویم که چرا دق نمی‌شدم. من در نبود تو بیشتر دلم می‌گرفت. حالا که کنار تو بودم چرا باید دق می‌شدم؟ نه مگر می‌شد؟
آخرین روزی که باهم بودیم گفتی بیا تو را چکر ببرم. پیاده باهم تا زیارت سخی رفتیم. شلوغ بود. شعاع آفتاب در آن بعد از ظهر ماه حوت مایل تابیده بود بر زیارت سخی. خیلی‌ها دست به دست هم می‌گشتند. اما من و تو تنها تنها می گشتیم. چند بار دلم پر کشید دستت را بگیرم ولی گفتم گناه دارد. یا نکند مردم بدبگوید. ترسیده بودم. یادم آمده بود معلم جلوی صف عمومی کف پایی زده بود؛ چون در راه مکتب ما را با هم دیده بود. در قریه کسی کار نداشت. مادرت و پدرت هم چیزی نمی‌گفتند.
تو آن روز ساکت بودی. مثل قبل دیگر دلت برای هرچیز پرواز نمی‌کرد. در فکر فرو رفته بودی. وقتی چیزی ازت پرسیدم فقط نگاه کردی و گفتی ولش کن. آن روز خوشحال بودم که در کنار هم بودیم. اما تو خدا می‌داند ته دلت چه آتشی فوران می کرد.
گفتی بیا باهم حرف بزنیم. سریع پاسخ دادم که درباره چه؟ درباره گفته‌های مادرت؟ گفتی نه چیزهای دیگر. گوشه‌ای دور از چشم همگان، در سمت راست زیارت سخی، در آخرین پله‌ای که طرف شرق زیارت بود، کنار هم نشستیم. آهسته و آرام پرسیدی اگر دیگر به قریه گیرو برنگردم چه می شود؟ گفتم باید برکردیم. من آمدم تا باهم برگردیم. بهار دوباره بیا. نگاهت ایستاد روی نگاه من و واژه‌ها در بین دو نگاه از جست و خیز ماندند. نمی‌دانم این لحظه چقدر سنگین تمام شد ولی انگار سنگینی آسمان غبارآلود کابل تمام فشارش را بر شانه‌های من گذاشت. اشک خانه‌ای چشمت را دور زد و گفتی علی دیگر نمی‌توانم برگردم. دیگر نمی‌توانم نامزد تو باشم. پدر و مادرم آن زمان به زور وادارم کردند به خواستگاری تو جواب بلی بگویم. کاش می دانستی چه سیلی های مردانه‌ای که پدرم تحویلم داد و چه منت‌بار کرد مادرم تا تو را قبول کنم. تو مرد دلخواه من نیستی. از روزی که از مکتب فرار کردی و درس نخواندی دلم بد شد. آن زمان بود که تو را در دلم دفن کردم و تو تنها خاطرات باقی مانده‌ای دوران کودکی‌ام شدی. بدتر از همه معتاد شدی. من بجای هردوی مان درس خواندم و حالا هم داکتر شدم. فقط می‌توانم تداوی‌ات کنم تا دوباره به زندگی‌ات برگردی.
پ.ن: از خیالات نصف روزی‌ام!


۱۳ آذر ۱۳۹۳

در توضیح مطلبی گذشته در باب یازده وکیل

طنز گونه و یا هم اندکی تند و به زبان دور از ادب نوشتم که یازده وکیل غزنی چنین است و چنان است. دوستانی رنجیدند و دوستانی هم ممکن خوش شده باشند. نیازی نیست نامی از آنان بگیرم اما لازم است در ادامه این پُستم چند نکته را ذکر کنم:
1.       بگذاردید از ساده‌ترین گفته‌ها شروع کنم: هیچ انگشتی با انگشتی برابر نیست. هیچ وکیلی هم با وکیلی برابر نیست. نباید همیشه همگان را تحت حکم یک فعل گرد آورد. نباید هم متملق بود. یازده وکیل را همگان می‌دانند و میشناسند. کی کارده و نکرده را هم می‌شناسند. یک عده برای ارباب بالاتر از خودش کار کرده است و یک عده هم وکیل خاص برای یک مردم خاص و حتا افراد خاص بوده اند. در این میان عده‌ای تنها وکیل برای مردمی فراتر از قومش و فراتر از جغرافیای تباری‌اش (منظورم همان ولسوالی یا منطقه‌ی که بدان تعلق دارند است) بوده است. بگذارید در این‌جا اسم ببرم. هیچ پیوندی و هیچ خویش و خالگیِ با هیچ کدامش ندارم و نیز این هم مهم نیست بگویم من به کدام ولسوالی غزنی ارتباط دارم. می‌گذارم شما قضاوت کنید. از نقطه‌های ضعف بگذرید. در میان یازده وکیل غزنی تنها وکیلی که می‌شود گفت وکالت کرده است، عارف رحمانی است. دوستانم ممکن بگوید خود زنی کرده‌ام یا هم تملقِ به دیگران اما باید گفت نباید خوب و بد را در یک ترازو گذاشت. وقتی در خوابگاه کابل اتفاقی رخ می‌دهد رحمانی اولین کسی است که خودش را می‌رساند؛ تنها در یک مورد آقای اخلاقی پیش‌تر از ایشان رسیده است. وقتی دانشجویان هشت روز اعتصاب غذایی کردند، رحمانی در بدترین شرایطی که ممکن هر لحظه خودش راهی دادستانی بشود، در کنار دانشجویان ایستاد و دفاع کرد از حق دانشجویان. دستش درد نکند و فکر کنم ما هم آنقدر ناشکر و ناسپاس نخواهیم بود تا از یاد ببریم. جدا از این‌که دفترش هر روزه شاهد ملاقات‌های مردمی است؛ تنها وکیلی که کارش و رفتارش به وکالت می‌ماند. این مثال‌ها را مشت نمونه خروار آوردم. کجایند بقیه از این وکلای مردم غزنی؟
2.       وکالت فقط پاسپورت و عریضه بردن به وزارت‌خانه‌ها نیست. وکالت چیزهایی دیگری هم در کنار این‌ها دارد. بعضی‌ها تنها اکتفا کرده‌اند به همین دو چیز و معاش بگیر از پارلمان. من به رفاقت شخصی و رقابت شخصی آدم‌ها و مخصوصاً مالستانی‌های خودم کاری ندارم. در یک مورد شجاعت رحمانی برایم قابل قدر است. حداقل صدایش را از پارلمان می‌شنویم و می‌بینیم. این‌ها را نگویید در دفاع از وی نوشته می‌کنم. ممکن رحمانی ضعف‌هایی هم داشته است که من بیخبرم یا من ننوشته‌ام. بنابر این تحت یک حکم قرار دادن همه‌ی وکلای غزنی را می‌شود جفا هم خواند. بی‌انصافی من هم دخیل است. بابت این مقصرم اما باز هم به همان حرف اولم هستم که بعضی از وکلای غزنی را نمی‌شود وکیل گفت. بیاییم بررسی کنیم از زمان وکالت بعضی‌ها تا بحال به چند مورد از گفتهها و وعده‌های سر خرمن دوران کمپاین شان عمل کرده‌اند و چه دست آوردی برای مردمی که برای شان رای داده است، دارند. حال که زمان آخر شده و انتخابات دیگر در پیش رو داریم بعضی‌ها شروع کرده‌اند به عکس یادگاری گرفتن در کنار پشت‌کانکوری‌ها تا باشد که منت بار کرده باشند.
3.       نقد سازنده است و نقد آدم‌های جامعه را متوجه اعمالش می‌سازد. وکیل هم عضو جامعه است و باید نقد شود. وکیل را باید با نقد متوجه کارهایش ساخت. وکیل باید به پاس رای مردم خادم مردمش باشد. متأسفانه از یازده وکیل غزنی در طول چهار سال تنها افرادی معدودی از میان شان و یا تنها گاهی یک شخص را می‌شود نام برد که نسبت به مردمی که برایش رای داده است، مسوولیت‌اش را ادا کرده باشد. در این میان وکلای هم بوده است که از خدمتش کرده زیانش بیشتر بوده است؛ هما سلطانی نماینده مردم مالستان.
4.       در دنیا روابط و وابستگی‌های سیاسی در نقش افراد، کار و رفتار افراد، صلاحیت افراد و میزان کامیابی و ناکامی افراد مهم است. یازده وکیل غزنی هم در واقعیت امر هر یک وابسته به یک جناح خاص سیاسی است؛ شاید استثنا باشد و شاید هم نباشد. اما در غزنی چنین نبوده است. در میان وکلای غزنی جنرال قاسمی با قاطعیت تمام در خیلی موارد ایستادگی کرده است و باز هم رحمانی را مثال می‌زنم که در مواردی خاصی بوده است که قاطعانه ایستاده است. اما بقیه یا برای رضایت دل ارباب کابلی‌اش یا هم برای خراب نشدن رفاقت خودش مردمش را قربانی اهداف خودش و نفع شخصی خودش کرده است. این‌ها کسانی هستند که در هنگانه کمپاین انتخاباتی‌شان باغ‌های سرخ و سبزی را به مردم نشان داده و با این در و آن در زدن شان وکیل شده‌اند. در طول همین چهار سال کدامش سخن از بی‌کفایتی والی غزنی در رسانه‌ها زده اند؟ کدامش خواسته است صدای مردمش شود؟ تا بحال چند بار اقدام کرده‌اند درباره تأمین امنیت راه قرباغ-جاغوری. بعضی از این وکیل صاحب‌ها تنها برای دفتر بردن و پول به جیب خودن زدن در انتخابات سوم ریاست جمهوری افغانستان فعال‌تر از همه بوده است.
5.       در خصوص دوستانی مالستانی که ممکن از من بپرسند و یا عرض شخصی‌ام را بپرسند، بگویم که این نوشتار هیچ عرضی را دنبال نمی‌کند و نیز در پی عرض خاصی یا و هم ساده‌تر بگویم، در پی تخریب شخصیت کسی نیست. من با هیچ وکیل مشکل ندارم و نمی‌خواهم داشته باشم. به عنوان یک عضو از جامعه‌ای مالستان و غزنی حق دارم چیزی را در باب وکیل و مردمم بنویسم. نیز حق دارم بپرسم. حالا که دوران وکالت این وکلا هم دارد به پایانش نزدیک می‌شود یک عده در پی عکس یادگاری گرفتن هستند و در مسایل چون فاتحه و یا هم سایر اجتماعات، همه فن حریف روزگار خود را جلوه می‌دهند. بیاییم زمینه را برای نخبه‌گرایی و کشف استعدادهای دیگر نیز فراهم کنیم. از ارباب‌ بازی و رفاقت گرایی بیرون شویم و در آینده‌ها متوجه باشیم تا افرادی که وکیل ما می‌شود، حساب شده و وزن شده وکیل شود.
6.       نوشتن بدون شک خالی از معنا و تاثیر نیست؛ ادعا نمی‌کنم نوشتن من تاثیر و معنا دارد. ممکن دلی را رنجور کند و ممکن دلی را شاد. ولی هدف من بدون شک این کار نیست تا بخواهم کسی را رنجور بسازم و کسی را با نوشته‌ام وصف کنم. من می‌نویسم و فسبوک هم دست مرا نمی‌بندد. چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.
یادداشت: نام بردن از بعضی‌ها و برجسته سازی نقاط قوتش به معنای وابستگی و جانب‌داری نیست بلکه برای من حقیقت است. امیدوارم سوتفاهمی برای دوستان پیش نیاید. بابت نوشته‌ای قبلی و بی‌انصافی خودم مقصرم. اما این تقصیر بر رای من تاثیر گذار نخواهد بود.
به امید یک آینده‌ای که دیگر تکرار نکنیم گذشته‌های مان را!


۹ آذر ۱۳۹۳

واژۀ محتلم

مثل خرس آبی، از لای سوراخ کوچک یخ روی رود خانه، درون آب می‌خزید و غسل جنابت می‌کرد. طلبه بود و با قدیدی (گوشت خشک‌کرده) که هرشب می‌خورد، شب با اشتهای بیشتر گل‌چهره را در آغوش می‌کشید. می‌بوسید، عشق بازی می‌کرد، از کَیف و کیوف رابطه‌اش با کلام موزونی که طرف نمی‌‎فهمید، حرف می‌زد. رهایش می‌کرد، لاحول می‌خواند و دستار سفیدی که دور سرش پیچیده شده بود و هنگام خواب، از سرش دور می‌کرد، را منظم می‌کرد. دزدکی پس می‌آمد مدرسه و خوب چهار طرف را نگاه می‌کرد تا خادم مدرسه یا هم یکی از هم درسی‌هایش سر راهش نباشد و نگوید حاج آقا کجا؟ می‌رفت درون پوشش می‌خزید و آهسته و حساب شده نفس می‌کشید تا مبادا طلبه بغل دستی خبر شود و بپرسد، سر درد داری حاج آقا؟
پیش از خروس‌خوان صبح از پوشش می‌خزید و با شتاب خودش را از چیر برف به کنار رودخانه می‌رساند. با عجله یخ روی رودخانه را سوراخ می‌کرد و با احساسی مملو از گناه و ترس، لباسش را و کلاه گِرد سفیدش را در کنار رودخانه در جای امن می‌گذاشت. دندان‌هایش مثل تماس پاره‌های یخ شکسته بهم می‌خوردند و صدای ترسناکی را برای خودش تولید می‌کرد.
پس می‌آمد نماز می‌خواند و تعقیباب نمازش را بجا می‌آورد. دو  رکعت هم برای ارواح گذشتگان می‌خواند و بعد یک سوره از سوره‌های قران را با تجوید و ترتیل می‌خواند. دانه‌های تسبیحش را دانه دانه با ذکر می‌شمرد. جای نمازش را جمع می‌کرد. می‌رفت چای‌جوشش را روی اجاق تیلی قدیمی سبز رنگ، می‌گذاشت و دوباره پس می‌آمد.
در کوشه‌ای دور از چشم هم درسی‌های شوخش می‌نشست و با احساس تردید از پاکی و ناپاکی، به درس استاد گوش می‌داد. وقتی استاد "واژه محتلم" را می‌گفت، می‌لرزید و احس می‌کرد نگار درون آب سرد در زیر یخ باشد.
گل‌چهره جلو چشمانش دست به کمر سبز می‌شد و حاج آقا به فکر یک بوسه‌ای دیگر و یک فشار دست دیگر بر روی سینه‌های پندیده‌اش، آب دهانش را قورت می‌داد و بعد صدای رخصت رشته‌ای افکارش را دو پاره می‌کرد. گل‌چهره می‌خندید و با اشاره‌ی چشم و گاهی هم گوشه‌ای دستمال نُه گُله‌اش بسوی رودخانه دعوتش می‌کرد.