۱۰ آبان ۱۳۹۳

عکس‌های یواشکی

به دور از حس و حال دویدن، خسته‌تر از هر روز و هر زمانی، شاید در فکر لقمۀ که دیگر حلال و حرامش مهم نیست، در هیاهوی باد سرد یک روز نیمه آفتابی در کنار درختی عریانی، بدون آن‌که بخواهد به کدام پهلو به خوابد، به پشت غلتیده است. نزدیکش که می‌رسم، اندکی مثک و بعد مبایلم را آماده می‌کنم تا عکسی از حیوانی که وفایش زبان‌زد همه است، بگیرم. ساکت و همان‌طور آرام چشمانش را فرو بسته است و شاید در حال و هوای لقمۀ چربی است در لوکس‌ترین نقطۀ شهر کابل؛ کارته چهار، جایی که در آن بیش‌تر افرادی زندگی می‌کنند که شب‌ها سفره‌های رنگین و شاهانۀ را در اختیار دارند. شاید هم در انتظار باز شدن دروازۀ است تا دخترکی یا نو عروسی یا هم پیرزنی ته مانده غذای شب ارباب خانه را بدور بیاندازد و هیچ نگاهی به او نیندازد. بدون آن‌که متوجه شود زباله دانی چند قدمی دورتر، آن‌جا، دست راست، سر کوچه است. شاید یک لحظه صدای انفجار و تفنگ و یا هم صدای بلندگوی مسجد محسنی را از یاد برده است. شاید فرصت را غنیمت شمرده است و برای شب‌هایی که نخوابیده است تلافی بیدار خوابی و برای شب‌هایی که قرار است بیدار باشد، خواب پس انداز نماید. عکسش را می‌گیرم. چشمانش را باز می‌کند. سرش را اندکی می‌کشد بالا و بعد متوجه می‌شود بدون اجازه‌اش عکس گرفته‌ام. دوباره در همان حال عکس دیگری می‌گیرم و بعد به راهم ادامه می‌دهم. او اما، شاید ته دلش چند تا فحشی می‌دهد و با خودش می‌گوید: چقدر بی‌وجدان اند این آدم‌هایی که همه مثل هم اند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر