چیزی در
حد دو سال فاصله از محافل ادبی و فرهنگی، امروز در نشست نقد و داستانخوانی در دُر
دری رفتم. داستانی از زلمی باباکوهی را خواندیم و نقد کردیم. زلمی باباکوهی از نسل
اول داستاننویسی در افغانستان است. باباکوهی در زمانی به نوشتن داستان شروع کرد
که در افغانستان، تازه رگههای از داستاننویسی در حال روییدن و سبز شدن بود؛
زمانی که شیوه داستانی در افغانستان سبک گزارشی داشت تا ادبی-داستانی. بابا کوهی را در واقع میتوان از داستاننویسانی
دانست که محتوا گرا بوده است تا شگلگرا.
این
جلسه به گردانندهگی حبیبالله صادقی برگزار گردیده بود. اشتراک کنندهگان هریک
درباره داستان «در حوالی شیهۀ شاهین و چرخ» نکاتی را یادآور شده و قوت و ضعف
داستان را در آن بازگو کردند. داستانی نه چندان کوتاهی در حوالی شیهۀ شاهین و چرخ،
از زبان پرندۀ روایت میشود که در کنار زبالهدانیها دیگر پرندگان را نظاره میکند.
به جز
چند کلید واژه یا در واقع میشود تلنگر به مخاطب نامید، چیزی دیگری خواننده را
متوجه راوی داستان تا پایان داستان نمیکند. مخاطب جدی ممکن بتواند به کمک این
سرنخها به آکسیون داستان بچسپد و همان رشته داستان از دستش نرود اما مخاطب عادی
بدون شک تا چندین بار نخواند نمیتواند، آکسیون داستان را به دست بگیرد؛ داستانی
که در آن هیچ حادثۀ رخ نمیدهد تا ما را
به اوج داستانی بکشاند.
اگر از
برخورد تکنیکی به داستان بگذریم، در باب محتوا داستانی است اخلاقی در پی اصلاح
جامعه. میناهایی که سالهاست از استفاده کردن زبانها فربه و کم حرکت شدهاند، شور
و هیجان سالهای قبلی را ندارند، دیگر به آمدن شاهین و چرخ اشتیاقی برای فرار
قشقرق ندارند، در واقع بازگو کننده وضعیت جامعۀ است که در آن هیچ تحرکی برای تغییر
وجود نداشته باشد؛ در واقع جامعۀ که در آن هیچ اثری از ترقی و تغییر در آن دیده
نمیشود بلکه هر سال که میگذرد یک گام به عقب بر میگردد. در یک نتیجهگیری میتوان
گفت که باباکوهی تلاش کرده است تا از ادبیات در خدمت اصلاح و رهبری جامعه سود
ببرد.
کابل- 9 عقرب

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر