باید سفر كنم. اینجا آخرین
هشدار را داده است. كوله بارم را بستهام اما جایی برای رفتن نیست. نمیدانم كجای شهر
امن است. دنبال جایی هستم كه سكوت مطلق حاكمیت داشته باشد. یك هفته نیاز به آرامش دارم؛
آرامشی كه در آن بتوانم نواقص خودم را جبران كنم. میخواهم تنها باشم؛ آدمی در تنهایی
است كه به خودش میرسد. من سالها قبل خودم را جاه ماندم؛ در شهر جاه گذاشتم. القصه
این كه آدمی بعد از هبوطش غریب است؛ غربتی آدمی را انجام نیست. غربت است كه در آن تلخ
ترین اتفاقات را حس میكنیم؛ شهر آبستن از هر اتفاق نا افتاده است. ممكن هر لحظه دست
نامهربان اتفاق انفجار كند؛ غبارش برود به آسمان و تكههای بدن آدمی به هر سو بیافتد.
دو سه بار آخ و وای سرم!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر