
امروز سفری در پیش دارد. دیروز ساعتی باهم قصه
کردیم. نگران بود؛ از دوری کابل خوشحال نیست. آن خنده های نازک هر روزش بسته شده
بود. موجی از دلتنگی فضای زندگی اش را پر کرده بود. می گفت نمی رفتم اما مادرم دق
شده است. گفتم برو زود پس بیا. چیزی در ذهنش چند بار چرخید اما نگفت.
باهم چند قدمی را در کنار همدیگر رفتیم. دو
راهی من و او را جدای مان می ساخت. باید به اتاقش می رفت. لبخند زدم و گفتم زود
بیایی آه. سرش را به نشان بلی تکان داد و حرفش را فرو خورد. خداحافظی کردیم و در
یک غروب دلگیر از هم دور شدیم. هیچ واژۀ را هنگام خداحافظی نیافت.
شب برخلاف همیشه زودتر خوابید و گفت صبح زود
می روم. گفت نتوانستم بگویم خداحافظ، اگر هم می گفتم جلو گریه ام را گرفته نمی
توانستم.
پشت خط سکوت بود و دیگر هیچ!
مگر رفتن هم مثل شکستن درد دارد؟ چیزی بیادم
نیست....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر