کرزی!
برایت باید گریست و من وقتی تو خداحافظ گفتی اشکم حلقه زد
درون خانهای چشمانم. میدانی چرا؟ چون تو با تمام فشارهایی که بر سرت تحمیل میشد،
با بردباری تمام ایستادی و حتا لب به شکایت نگشودی.
بگذار ساده بگویم: کرزی! با آنکه از کارکرد سیزده سالهات
آنطوری که باید راضی باشم، نیستم اما برایت دلم تنگ میشود. وقتی کسی دیگری بهجای
تو جلوی چشم همه به سخنرانی بپردازد و به عنوان رییس جمهوری سرزمینم سخن بگوید،
بیاد خواهم آورد روزهایی را که تو در جلو چشم همگان با انرژی تمام و با شور و عشق
خاصی به وطنم، سخن میگفتی.
آقای حامد!
تو طالبان را برادرت میخواندی؛ برادری که برادر مرا سر میبرد،
من به تو خورده گرفتم و شاید هم حرفهایی رکیک بر لبانم جاری شد، اما اینها از
علاقهای قبلیام به تو نمیکاهد!
من در دورۀ که تو رییس جمهور کشورم بودی، با قلم، کتاب،
دانش، دانشگاه، جهان به مثابه یک دهکده، تکنالوژی و دموکراسی آشنا شدم و یاد گرفتم
که چگونه زندگی کنم.
کرزی! آقای رییس جمهوری که از فردا دیگر رییس جمهوری کشورم
نیستی، لبخند نازک امشب تو چقدر قشنگ بود و چقدر با متانت تمام سخن گفتی.
لبخند تو لبخندی کامیابی بود؛ لبخندی که حاصل سیزده سالهاش،
افغانستانی آشنا با جهان به مثابه خانه مشترک انسانها است.
آقای کرزی!
من سیزده سال از جوانیام را، سیزده سال از زیبایی عمرم را
در زیر حاکمیت تو به سر بردم.
بدرود آقای رییس جمهور!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر