هر وقتی که خواب می بینم، درست بیادم نمی ماند. معمولاً نزدیک صبح خواب می بینم. اما خوابی که دقیق بیادم مانده باشد، را سراغ ندارم. قدیما می گفتند خواب آخر شب یا نزدیک صبح خواب واقعی است و آنچه که در خواب اتفاق می افتد در بیداری نیز محقق می شود. این گفته ها از دید من خرافاتی بیش نیست و نیز به خواب باور ندارم. هرچند خواب گذارانی را حکایت می کنند و نیز از خوابهای مشهوری قصه ها نوشته اند اما برای من چیزی قابل قبولی نیست و همیشه در زمره افسانه ها حسابش کرده ام. عمه خدابیامرزم همیشه می گفت خواب نزدیک صبح خواب پیامبران است. بعد من میگفتم نه پیامبران نزدیک صبح برایش وحی نازل می شده است و بعد که بیدار می شده، چیزی را دیده بوده به واقعیت تبدیل می شده ولی ما که بشر عادی هستیم، خواب مان واقعیت ندارد. بیچاره قهر می شد و بعد می گفت کفر گویی نکن. مادر بنده خدای من نیز به خواب و این چیزها باور دارد. اما من همیشه از واقعی بودن خوابم انکار کرده ام. گاهی اوقات که خسته بوده ام و یا اتفاقی که در بیداری افتاده، شبها در خوابم حرف زده ام و یا در خواب ترسیده ام و این حرف زدن و ترسیدن در خواب را حمل بر خواب دیدن و یا واقعیت یک خواب، نمی دارم و آن را چیزی طبیعی تلقی کرده ام.
زمانی که کانکور را سپری کرده بودم، همیشه شبها وقتی خواب می شدم، می دیدم که من وارد دانشگاه شده ام و بعد هم انسان هایی عجیب و غیر معمولی همرای من در دانشگاه هم کلاسی شده اند. صبح که بیدار می شدم همه چیز مثل سابق خود بود و نه از دانشگاه خبری بود و نه از انسان های غیر عادی. من خودم این ها را برای اتاقی هایم قصه می کردم و آنان نیز مثل مادرم و عمه ام شروع می کردند به تعبیر و بعد می گفتند تو در دانشگاه ناکام می مانی و یا هم از کانکور شکست می خوری. البته حس می کردم راست بگویند ولی خودم را دلداری می دادم که نه این ها چون همیشه در ذهنم است در خواب هم سراغم را می گیرند که تنها نباشم.
اما در یکی از شبهای سرد زمستان، شاید هم شب از نصف بیشتر گذشته بود که در خوابم می دیدم که نتایج کانکور اعلان شده و مرا به زور فرستاده اند در یکی از دانشگاهای گم نام کشور و من هم اسرار دارم که من نمی خواهم آنجا بروم. من از نتیجه اعلان شده راضی نبودم و با هر کس و ناکس دعوا داشتم که من نمی خواهم این رشته را بخوانم و یا بروم در این دانشگاه. هر چه تلاش می کنم که بیادم بیاورم که این دانشگاه در کجای کشور بود و من در کدام رشته فرستاده شده بودم، یادم نمی آید. می دیدم که چند سالی است من سرگردانم و هر طرف که می روم نه از آدرس این دانشگاه خبری است و نه کسی برایم نشان می دهد. یک زمان متوجه شدم که من نه پولی برای خرچی دارم و نه توانایی برای ادامه تحصیل. آنزمان بود که به هر دری وارد می شدم آنجا چیزی برای برداشتن نبود. سرانجام خسته و درمانده به دیواری کهنهای تکیه دادم و لحظهای خوابم برد. بعد که بیدار شدم دیدم همه شهر آباد شده و مردم همه بیگانه شده اند، من آنزمان بیاد قصه اصحاب کهف افتاده بودم؛ داستانی که در مکتب استاد علوم دینی ما همیشه برای ما قصه می کرد. چند قدمی که برداشتم نمی دانم چه باعث شد که به زمین بخورم و قسمتی از صورتم خون شود. کمی یادم مانده که از شدت درد گریه کردم و یک زمان دستی مرا تکان داد.
از خواب بیدار شدم که شعیب پسرکاکایم صدا می کند ترسیده یی؟ می گویم نه من خوبم. بعد می گوید چرا گریه می کردی در خواب؟ ساکت می شوم و بعد دوباره می خوابم. از آن شب و خواب همین قدر بیادم مانده است. اما وقتی نتایج کانکور اعلان شد من خلاف آنچه که انتخاب کرده بودم، کامیاب شدم. می خواستم حقوق بخوانم و اولین و دومین انتخابم نیز حقوق بود ولی مرا با 291 نمره به ادبیات فرستاده بودند. من از این که توانایی آمادگی دوباره برای کانکور را نداشتم، قبول کردم که ادبیات بخوانم و سال اول را با تمام دل سردی که داشتم سپری کردم و با هر کس می گفتم که از رشته ام خوشم نیامده است.
این که این خواب را می شود ربطی به این چیزها داد و آن را واقعیت و یا راست پنداشت، من خودم قضاوت نمی کنم و می گذارم به هر کسی که این داستان را می شنوند، قضاوت کنند و اگر هم گفتند که این خوابت راست شده و آن دانشگاه گم نام همین ادبیات بی کس و کوی است، من قبول دارم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر