۲ آذر ۱۳۹۳

چه زود گذشت!

امتحان پایان تیرم رسید. خوب! من امروز حس کردم جدی جدی فارغ می‌شوم. تازه وقتی با دوستانم امروز دانشگاه را باهم قدم زدیم، به همایون گفتم بالاخره تمام شد؟ گفت خوب شد. دلم خوش نشد از حرفش. فکر کردم حرف بدی است. جایی که اولین عکسم را در دانشگاه گرفتم، امروز خزان‌زده بود. شبیه یک چمن پیر و فرتوت در عمق سایه درختان دراز کشیده بود. چاره چیست؟ همیشه اینطوری است دیگه. از دَری وارد می‌شوی و باید از دَری دیگری بیرون شوی. حالا آن گفته معروف در مورد آسیاب را بیاد بیاورید: دَ اَسیَه که رافتی بی گَرد بور نموشی (در آسیاب که رفتی بدون گرد بیرون نمی‌شوی). چهار سال رفتن و آمدن و بعضی روزها هم پشت دروازه دانشگاه ماندن؛ یکی دو-سه کلمه هم با محافظان دانشگاه رد و بدل می‌کنی و بعد در گوشۀ منتظر می‌مانی تا اجازه بدهند داخل دانشگاه شوی. چرا؟ کارت هویت یادت رفته و یا هم دروغ مصلحت‌آمیز تحویل می‌دهی که: در جیبم مانده یا در اتاق جا گذاشته‌ام.
روزی شده که دیر رسیدی و می‌بینی که استاد جلو تخته وراجی می‌کند. گفته‌ای: سلام استاد! بدون مقدمه گفته اجازه نیست و باز هزار دروغ و بهانه و بعد شاهد کَشی و خدا و قران که استاد راه بندان بود، چه بود، چه بود و خلاصه. بعد باورت کرده گفته بیا دیگه دیر نکنی. درس داده و درس داده و بعد در شب امتحان جزوه را خواندی و برای سیمینار هم مستقیم از مولوی گوگل کمک خواسته‌ای و مولوی هم بدون این‌که بخیل شود، هرچه خواسته‌ای برایت داده.
شده که از خانه مادرت یا هم پدرت یا یکی دیگر از وابستگانت زنگ زده و گفته چطوری با درسها؟ تو هم کَش دار گفته‌ای ولا می‌گذرد خوبست شب و روز درس می‌خوانم. گفته خوب موفق باشی. تشکر. گوشی را که گذاشته‌ای در گوشه‌ای را در جیبت، تخته به پشت افتاده‌ای و بعد به اتاقی پهلویت گفته‌ای: رفیق! هر وقت نان کاکا خانعلی تیار شد خبرم کن. شام شده و تکرار و صبح شده تکرار و چاشت شده، تو و تکرار.
چهار سال خلاص شده و بعد تازه می‌گی کاش سال اولم بود و خوب سیر درس می‌خواندم، می‌خواندم و هرچه کتاب به دستم رسیده بود، می‌خواندم و هی شعر جنگ می‌دادم همرای استاد.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر