۱۲ شهریور ۱۳۹۳

عبور از جاده مرگ؛ سفری از کابل تا غزنی

از وقتی پسر کاکایم را طالبان بردند، از رفتن به غزنی و مالستان کمی می‌ترسم. شاید ترس من بجا باشد و شاید هم من زیاد ترسو هستم، ولی بهرحالش از مسیر کابل-غزنی خیلی می‌ترسم. بعد از یک سال تمام ماندن در کوچه‌های تنهایی کابل، دانشگاه برای یک ماه تعطیل شد و همه رفتند طرف خانه‌های شان. من هم باید می‌رفتم؛ کابل کاری خاصی نداشتم و از سویی هم تماس‌های مکرر خانواده واداشت تا یک بار بروم.
ساعت سه ظهر از دشت برچی سوار موتر شدیم و درست سه بیست و چند دقیقه از ساحه کابل خارج شدیم. کمی دلم گرفت از اینکه داشتم کابلی به این شلوغی و خاک و باد را ترک می کردم؛ کابلی که من در آن سال‌ها زیسته و خو گرفته بودم، شهری که در آن از نگاه فکری و حتا رفتار با سال‌های که در روستا بودم فرق کرده بودم.
اولین چیزی که در مسیر کابل-غزنی توجه‌ام را بیشتر جلب کرد، تانکرهای سوخته نفت در چوک ارغنده بود که چند شب قبل به گفته منابع امنیتی کابل، توسط طالبان به آتش کشیده بود. شبی که این تانکرها را آتش زده بود، شعله‌های آن آسمان شهر کابل را در قسمت غرب، نورانی ساخته و توجه شهروندان کابل را جلب کرده و فسبوک پر از استاتوس‌های این شعله‌ها گردیده بود. قصه‌هایی هم موتروان ما داشت که گویا این تانکرها توسط خود دولتی‌ها به آتش کشیده است و این کار یک کار هدفمند بوده. هرچه بوده باشد ولی به آتش کشیده شدن بیش از 400 تانکر نفت در غرب کابل، صدمه بزرگی بر اقتصاد کشور و از جمله قیمت نفت در کابل وارد ساخته بود.
گرمی هوا آنهم در داخل تونس سرپوشیده، به گفته پیر مردی که همسفر ما بود، دیک بخار، همه را به تنگ آورده بود و باز گذاشتن شیشه‌های کناری ماشین هم کاری ساخته نمی توانست. معمولاً در هنگام سفر خوابم می برد اما جاده کابل-غزنی خواب را نیز از چشمان من ربوده بود. چند قدمی که از جاده بریده می‌شد، لاشه‌ی کامیون‌های سوخته را می‌دیدی که روی سرک دراز کشیده و انگار سالهاست که خوابش برده. همه حامل تانکرهای نفت و یا هم مواد اکمالاتی نیروهای امنیتی کشور است که در مناطق مختلف میدان وردک از طرف برادران ناراضی شاه قندهار، به آتش کشیده شده اند. دلت به حال لاشه‌ها می‌سوزد. واقعاً سخت است تحمل کنی، آنهم در کشوری که همه چیزش وارداتی باشد و بعد همان واردات را هم از روی خودخواهی و جهالت و حماقت، مال خارجی گفته با راکت منهدم بسازی. حسی در درون آدم زنده می شود که این ها آدم نمی شوند و تا جهان باقی است این حماقت باقی است و افغانستان نیز جور نشدنی.
سالار، منطقه‌ای که هر مسافری این مسیر از آن خاطره خوش ندارد و داستان‌های وحشتناکی درباره اش شنیده است و یا خود شاهد وقوع این داستانها بوده است، مو بر اندامم سیخ می کند. داستانهایی که در آن هر روزه اردوی ملی را در آنجا به راکت می بندند و مسافر را سر می برند. جایی است که در آن هر وردکی طالب است و جلوی خانه هرکدامش بر روی جاده عمومی لاشه‌ی از تانکر افتاده است. مبایلم زنگ می خورد و زود جواب می دهم. پسرکاکایم است. همانی که چند سال پیش طالبان ربوده بود. می پرسد کجایی؟ وقتی می گویم در سالار رسیده ایم، مکث می کند بعد می گوید خیرتی است. بلی خیرتی است. خوب بخیر برسی، هروقت رد شدی زنگ بزن.
عقربه‌های ساعت مثل موتر ما کند تر حرکت می کنند. چیزی در حدود دو ساعت راه را رفته ایم که موتر وان می‌گوید اینجا دشت شش گاو است. دشتی که در آن نیروهای امنیتی بیشترین تلفات را دارند و نیز بیشترین کامیونهای نفت کش را در این منطقه سوختانده اند. همه مسافران ساکت اند. انگار همه گنگ شده اند. موتروان دو سه بار سوال می کند، همه تان خوب هستید. بلی همه خوبست. کسی از چوکی آخر صدایش را می کشد که چه میکنی خوبی ما را جاده را طی کن و زود تر برسان که پخته شدیم.
با ترس و هراس و دلهره بعد از دو ساعت و پنجاه و چند دقیقه، افسری موتری ما را توقف می دهد و سوال می کند کجا می روید و از کجا آمده اید؟ موتروان همرایش حرف می زند و بعد افسر با لبخند می گوید به شهر غزنی خوش آمدید. در قسمتی از شهر، همه مسافران پایین میشوند اما من با کلاه پشتی و بیک لبتابم می مانم و از موتروان آدرس اده قندهار را می پرسم. میگوید نزدیک است من می رسانم و بعد از چند دقیقه و عبور از خم و پیچ چند کوچه، موتر را ایستاد می کند و میگوید لالاجان همین جاست. پیاده می شوم. در دستم بوتلی از آب معدنی است. جرعه‌ای سر می کشم که یک باره نگاهای متعجب و سرگردان به من دوخته می شوند. چیزی در ذهنم نمی رسد. حدس می زنم شاید از قیافه من و لباس من متعجب شده اند. چند قدمی که بر می دارم صدایی از سمت راست جاده مرا متوقف می سازد و بعد میگوید بیا داخل کانتینر. افسری میان سالی است. از وی سوال می کنم چرا؟ با قهر جوابم را پس می دهد، تو روزه نداری؟ چرا علنی روزه ات را می خوری؟ یکباره بیادم می آید که رمضان است و من چون از کابل آمده ام روزه ندارم. برای افسر توزیح می دهم و بعد از چند جمله نصیحت می گوید آبت را مخفی کن و برو.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر