اولین نامه ام را برای تو می نویسم؛ برای تویی که تمام امیدم رسیدن تو است. تو می آیی و من به آمدنت چشم دوخته ام و باور دارم که روزی می آیی و در آغوشم می گیری. نمی دانم این وقت شب خوابی یا بیدار ولی من جلو پنجره سوسوی چراغ های وسط جاده را می بینم که سایه های تاریک آسمان را از وسط جاده زدوده است. جاده خالی است و صاف شبیه شبهای من که بی تو خالی و سرد است و راز ناک و ترس آلود. آری زندگی من شبیه زندگی است که نه در هوا است و نه در زمین و من یک معلق تمام و کمال. من منتظرم تو می آیی؛ آری تو می آیی و مرا با خودت، با آن عطر خوشی که از گیسوان رمیده ات نشآت می گیرد می بری. من با تو می روم و با تو هم سفر می شوم. این وقت شب تمام ذهنم پر از ملاحت چشمان مست تو است؛ چشمانی که سالهاست در آتش سوزانش زندگی مرا دود می کند. من در شعله آن نگاهت که در کنج کتاب خانه به من زل زد، می سوزم و سالهاست که تنم مثل کنده ی نیم سوخته فریاد بی تو بودن را سر داده است و هر ثانیه نوای دوری تو را فریاد میکشد. من تو را برای یک لحظه نه که برای همیشه و برای این که با تو اشباع شوم و با تو به تمام کمالات و مدارج متعالی برسم می خواهم. من به تو و به آن اکسیر چشمان شوخت که آه در بساط تن من نگذاشته است خیلی ها محتاجم و تو نمی دانم چرا این همه زجر کشم می کنی؟ چرا؟ چرا هرگز نمی بینی که من در هر سوسوی نگاهت شبیه دود سیگار سر به آسمان بلند می کنم تا سرشک چشمانم فرو نریزد و تو عین خیالت هم نیست. هر قدمی که در سنگ فرشهای دانشگاه می گذاری من شبیه گیسوانت پیچ در پیچ می شوم و آرزوی این را می کنم تا کاش سنگ فرش جاده می بودم و تو چه بی باکانه قدم روی چشمانم می گذاشتی و من از آن تنازی و خرامیدن گامهای باده مست تو سیراب می شدم و سرشک فرو می ریختم تا روحم در تن تو گره بخورد و نه با دست و دل که با روحم تن تو را لمس کنم؛ لمس کنم که تن تو چقدر زیبا و لطیف است و نمی دانم چه وقت این لطافت مال من میشود.
هستی! آری هستی من. هستی که هستی مرا در هستی خودت هست کردی و من که یک مرده متحرک بودم در هستی تو محو شدم. نه محو نشدم که هستی از هستی تو نه از هستی خودت هست شد و این هستی در من هستی دیگری را حیات بخشید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر